نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥

همیشــــه گفته ام و می گویم
زود قضــــــاوت می کنیم 

مصـداقش اینکه 
تـا نمیری 
نمی فهـمی
مـــُــــــردن ، 
پـاداش یک عمـــــــر زندگی کردنت بوده
نه
تـَقاصــَـــــــش/. 
 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢

اشتباهم این بود
تا به حال ستاره بازی نکرده ، 
خیال کردم فقط ستاره ها ، ستاره اند.
بازی را با تو خواستم یاد بگیرم 
ستاره  شدم !
 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱

زندگی پــُـــــر است از داسـتـان 
مــَــردان با تجــربه ای
کـــه نه تنها بلــدند
چگـــوته با احـتــرام ،
درب ماشـین را،
برای همســــرانـشان باز کنند ،
بلکه بلــدند ، چه آسان ،
دل زنــــان ســاده ای که 
حسودانه نظـــاره گرند را هم
بدست بیاورند. 
همـــان زنــهای ســـاده ای که فکــــر می کنند،
لیــاقتشــــان "مــَــــــرد" بوده ،
ولــــــی " نــَـــــــــــر "  گیــرشـــــان آمده  ! 

آب پــاکی را ریخـتـم که بدانــی مــَـــــردان ،
 قـانـون نانوشــتـه زیاد دارند ،
می نویسم  تا که سندی باشد 
شاید روزگاری دور
جوجه فمینیست های تازه تخم شکانده ،
بلند با هم بخوانند :  
"این جماعت نــٍســــــوانند که همیشــه
زود خــَــــــــــــــــر می شوند !"

مطمئن باش !‌
اگر ســینه هایش ارزش 
بازی کردن را داشت ،
هیچوقت با دل ســــاده اش بازی نمی شد/.

پ.ن :
مــــَــرد باتجـــــــربه هم ، حتماً
یـا ماشــینـش جـــدید بوده یـــا
همســــــــــــرش ‌! 

 
 

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧


زورو با همه ی زرویی اش ،
همان منجی عالم بشریتی نبود که
فکرش را می کرد و
گروهبان گارسیا هم ، تنها،
زاییده ی ذهن مالیخولیایی "دن الخاندرو"ی کاپیتالیست نبود.
یعنی
نه سوپرمن ، نه بتمن و نه اسپایدرمن ،
"اجل الله تعالی فرجه الشریف " نگفته نمی آمدند ؟

پ.ن :
سختی اش این بود که بفهمیم ،
نان بازویشان را میخوردند یا
نان  لباسشان را
؟
که نفهمیدیم/.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۳

بعضی مرد ها دنیا رو می گیرند
بقیه شون ،
چند تا دختر هرزه رو ،
تازه با کلی منت و  ذلت ... !

اینجاست که می فهمی  ،
مرد ها با هم فرق دارند ولی
همه ی زنها مثل همند  !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥

اینکه خواب های ما ، خانوادگی ، تعبیر ندارند ،
اولین دروغی نبود که پدرم
در اولین روز بلوغم ، به من گفت . 
تا به خیال خودش ،
هم خیال من را راحت کرده باشد و هم
به مسولیت خطیر پدری اش ، عمل !

اما اینکه
چرا همیشه خوابهای من
با تاخیر چند سال ، تعبیر می شوند ،
حکایت دیگریست ،
که نه من فهمیدم ، نه دیوید نعلبندیان !

پ . ن : اینجا

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱

جای غریبیست اینجا !

جایی که مردان بزرگش ،
زود ، کوچک می شوند و
مردان کوچکش ،
چه زود ،
بزرگ  !

چه جای غریبیست اینجا !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸


همیشه ،
وقتی می ترسی ،
گول خوردنی تر می شوی/.

امضا 
خدات  
 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠

استرس ،
فرزند همان پدریست که
وقتی چیزی را می شکند
مقصر کسیست که آن را آنجا گذاشته ،
و مادری که سلطان توهمی بنام قضا و بلاست !
و فرزندی دست و پاچلفتی که
عرضه هیچ کاری را ندارد.
استرس ،
مدرسه ایست که
فقط بوگیری برای بوی عید و عیدیست.
و کنکوری که به تو بفهماند ،
آینده ات را این تو نیستی که رقم می زنی! ، بلکه
دکتر توکلی و سیاست های سازمان سنجشش اند !
استرس ،
جامعه ایست که
که تو را دروغگو ، حقیر و شایسته هر توهینی می داند و خودش را نه !

یک کلام !

استرس همان ژن معیوبی ست که دوایش دیگر ، پوست کلفت بودن نیست/. 

پ . ن :
و شاید ایضا همان کسی که وقتی می آید ،
همیشه باید زود برگردد ،
مبادا کسی بفهمد !









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩

... آخرش هم منـطـــــــق ،
مــال این مردمـان چشـم آبی و مو طـلاسـت  .
و 
اســـتـدلال ،
سهــــــــــم ِ امثــال ِمن و تو ی کلــــــه سیاهی که
هر اتفـــــاقــی برایمان حکمــــــــتی دارد و
هر حـرفی منظــــوری پـشتــش ایضـــاً !
 
حســن ختـامش هم ،
حدیثــی ست قدســی که : 
خدا عــــــادل است و 
همه جا عـادلانه ، 
تبعیــــض را رعـــایت کــــرده !

پ . ن :
یـادمــــان باشـــد ،
منطــــق مـال خودت است ،
اســــتدلال مال دیگــــــــران !









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٢

ســـــــــــلامتی همه ی بــا شعــــورا !
سلامتی همه با شعور هایی که حتی به بیشــعور ها هم احترام میذارن !

امضـــاء
یه مشت بی شعـــورِ باشعـــــــــــــور نمـــا









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٧

بعضی وقتها یادمان می رود که 
این صورت زنانه نیست که ،
سیرت زنانه را توجه می کند.

آخـــــرین مَــردٍ تـاریـــخ هـم مُـــــــــــرد ،
فقــــط انـدکـــی پــس از آنــکـــــه  
آخـــــــرین زن بدکـــاره ی تاریــــخ تــوبــــه کـــرد . 
تا دنیا پـُــر باشد از زنان قدیســی که سـراســــر 
آب تـوبـه شناسند و آب اُستــوقُــددوس دوســت.



  








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٥


و ای کاش من !
همانقدر ،
جرأت زندگی کردن را داشتم که جرأت زندگی نکردن را ، 

همیشه  آنقدر دیر کرده ام ، 
که "وقت" هم ، آنقدر ،
دیر نکرده بود !

پ.ن :
دیر و زودش ،
قراردادیست ، یک طرفه 
بین من و وقت و بخت !
که بازنده اش همیشه منم ، خودم !
 









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢

سخت ترین قسمت زندگی من ،
قسمت دیدن زندگیست ،
فرصت یا تهدیدش  ؟

آسان ترینش هم ،
گوش کردن به نصایح طول و درازی که ،
با " نه ! بابی جان ؟! " شروع می شود و 
آخرش هم ، یا به
" چشم !  ،  گـــُــه خــوردم ، ولــم کـن ! " ،
ختم می شود یا به" مامان اِســـی ! ".
آنقــــدر هم از این بـازی ســـرخوشیم  که دیگر 
کسی نیست بگوید :
نه اِســـی ، اسمــاعیـل است  ،  نه ثُــری ، ثـریـاست  
نه مُـســــی ، مـحســن و نه بابــــی هم بابـک ایضا !

آخرش هم باید خدا رو شکر کنی‌ که اسمت ، کـــوثـر و کـیـارش نیست !

پی‌ نوشت :
تصـغیـرت می کنند ،
چه با اسم مصغــر ، چه با نصیحت !
و چه با زن !









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦

محمدابراهیم (محمدعلی کشاورز) :
خورشید دم غروب ، آفتاب صلات ظهر نمیشه ! 
مهتابیش اضطراریه ، دوساعته باتریش سه ست ،
بذارین حال کونه این دمای آخر !|
حال و وضع ترنجبین بانو ، عینهو وقت اضافیه بازیه فیناله ، 
آجیل مشگل گشاشم پنالتیه !
گیرم اینجور وجودا ، موتورشون رولز رویسه ، 
تخته گازم نرفتن سربالایی زندگی رو ، 
دینامشون هم وصله به برق توکل ،
اینه که حکمتش پنالتیه ، 
یه شوت سنگین گله ، 
گلشم تاج گله !
[ مــادر - علی حاتمی ]









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱۸


چشمت را که باز میکنی 
می بینی ، سیب نخورده و زورکی  
اشرف تبعیدی مخلوقات شده ای‌ !
هر قدر هم که شیون می کنی ، گوش کسی بدهکار نیست که نیست ! 

بزرگتر که می شوی ، تازه می فهمی 
خدا  هم ، دانسته ، 
شیطان را گذاشته واسط ، 
که مدام مناجاتت را بدزدد و بخودش دربست ، پیش کش کند .
و ایضاً مدام ، 
اجابت های دعا هایت را هم .

این هم که شیطان دانسته تو را گول میزند و 
تو ندانسته گولش را می خوری به کنار. 

پ.ن : 
 نمی شد ، غازی ، ملخی ، شتری ، سیبی می شدیم 
بهشت و جهنم و شیطان و حجاب نداشتیم ؟! 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۱

آخرین باری که خودم را فروختم ،
آخرین باری بود که فکر می کردم ، بار دیگری وجود ندارد.
از آخرین بار ، حدودا یک سال می گذرد و
هر روز از خودم می پرسم ،
این آخرین بار پس چرا تمام نمی شود ؟
فکر که می کنم ، می فهمم ،
این بار "خودم" را نفروختم ،
"ذهنم" را فروخته ام !

این را هم در گوشت می گویم
آشنا همیشه ، آشنا نیست ،
گاهی هم از غریبه ، غریبه تر می شود !










نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٤

همیشــه فکر می کردم ،
از روی مهـربانیت ، هر روز صبـح ،
گلـهای قالـی را آب می دهی ،
شــاشــــــــو /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱

مینیمال ترین داستان دنیا ، 
توی ذهن آن جوانک لاغریست که
موهای فرفری بهم تابیده ای دارد ،
موهای فرفری ای که خیلی بلند است ،
اما چون فرفریست  ، کوتاه بنظر می رسد/.









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦

خوب که فکر میکنم ، می بینم :

"منظر نظر"
فقط  همان ،
"ایششش  ... جلوی چشتو نگاه کن عوظی ! " خودمان است ، 
فرقی هم ندارد که 
کی‌ و کجا ایستاده ای ،
کنار میدان Poseidon ،
با آن حالت اروتیک قوی مردانه اش . 
یا 
توی Burger King ،
روبروی چروکیده ترین دوجنسی شهر .
دیگر هم بنا ندارم فکر کنم این آدم‌ها و مکان‌ها هستند که 
به الفاظ معنی‌ میدهند.
این هم که باران می بارد یا نه ؟ 
یا
حالت خوب باشد یا بد؟
همه مال اینست که سرت گرم روزمره گی ات باشد ،
مبادا یاد خلاصی ازاین زندگی سگیت بیفتی
و ایضاً هیچوقت یادت نیفتد 
زندگی همان دری است که باز مانده و تو حتی جرات بستنش را هم نداری /.

 

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠


لینک دانلود اپرای قورباغه های مرداب خوار -

 مجموعه مینیمال های جواد سعید پور








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩

اپیزود آخر

همیشه این را دوست داشتم  بدانم (با فریاد ) ،
وقتی با اروتیک ترین خاطره زندگی مشترکتان اینطور برخورد می کنی،
حتما خب فکر آخر و عاقبتش را هم کرده ای !؟
( و در را پشتش محکم به هم می کوبد و از کادر خارج میشود )




پ . ن :
         حالا فهمیدم ، فقط فکر می کردم ،
         اروتیک ترین خاطره ی زندگی مشترکشان هستم/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۳


مَثَلِ من و  این دو پستانی که خدا به من داده ،
مَثَلِ تو و عقلیست که خدا به تو داده.

هر دو امیدواریم ، یک روز به کارمان بیاید /. 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱



هیچوقت هم نفهمیدیم ، 
محصول شهوت پدرمان بودیم ؟
یا زائیده ی بی‌ عرضگی مادر جانمان ؟!








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱



افعی 
تازه وقتی پیر می شود ، 
می فهمد ، مار خوردن ،
قدر مار بودن ، لذت ندارد.

امضا: خودم/.

 

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱


من مدتهاست گشته ام ،

اینجا 
یا همه بورند ، 
یا چشم تنگ .  

آخرش هم من میمانم و اینها ، 
با یک مشت پارادوکس دهن گشاد. 


پ.ن : راستی‌ ! 
دنبال چشم بادومی ها هم بیخودی می‌گشتم ،
توی Casino Cosmopol نشسته اند ،
دارند پولهایشان را می‌‌بازند .

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٩

.. و همه قد قد می کنند
اما کیست که بخواهد
خاموش در لانه بنشیند و
تخم‌ها را بپروراند ؟

Friedrich Nietzsche
     1844-1900

پ ن : [ صد و ده سال بعد ! ] 
.. و هنوز هم ، همه قد قد می کنند/.









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٤


فکر و ذکرمان شده کسب آبرو ، چه آبرویی ؟
مملکت‌ رو تعطیل کنید ، دارالایتام دایر کنید ،  بهتر است .
مردم نان شب ندارند،
شراب از فرانسه می‌آید،
قحطی است، دوا نیست،
مرض بیداد می‌کند،
نفوس حق‌النفس می‌دهند،
باران رحمت از دولتی سرقبله عالم است و سیل و زلزله از معصیت مردم.
میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی.
سر بریدن از ختنه سهل‌تر.
ریخت مردم از آدمیزاد برگشته،
سالک بر پیشانی همه مهر نکبت زده،
چشم‌ها خمار از تراخم است،
چهره‌ها تکیده از تریاک. 

[ حاجی‌واشنگتن | علی حاتمی ]









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱

 هی‌ تو ! ،
بعععله ..! ، خود تو ! 

خودت را به مردن نزن !
خیلی وقت است که مرده ای بدبخت/.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱

 [ ایران ]
کشوری که به ازای تک تک مردمانش ،
پتانسیل تربیت بهترین pornstar ها رو داره و ایضا
خطرناکترین Dictator ها رو /.










نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٥

هی رفیق !

خنجرت رو زدی ،
باشه !
از پشتم زدی ،
بازم باشه !

اقلا
وقتی دلت حسابی خنک شد و حالت یه جورایی جا اومد ،
می اومدی این رو از پشتمون در می آوردی ،
تا موقع قلت زدن تو خواب اینقدر اذیتمون نکنه داداشی/.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۳

آدم ،
روزی که فهمید ،
زود جایش را عوض کردند. 

پ.ن :
خیالتان را راحت کنم ،
حالا حالا ها هم قرار نیست جایش را عوض کنند،
خلاص/.  








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸

 

من دروغ می گم ، پس هستم /.










نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٧


آخرین آرزویش هم این بود : 


کاش به جای دو *برادر ،
فقط  ، دو خواهر داشت .

* ترس و مرگ .


 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٢

درد داشتم ! ، درد ..!

می گفت : فرار مغزها !
گفتم: یا ماندن اسکل ها ؟ 

می گفت : تهاجم فرهنگی !
گفتم : یا دشت بی فرهنگی ما ؟ 

می گفت : رشد بی اعتقادی !
گفتم : یا رشد خرافه ، دروغ و ریا  ؟ 


گفت و گفتم ، گفت و گفتم و
گفت و نگفتم تا ...
دیگر نه او چیزی گفت و
نه من چیزی شنیدم.
بهوش که آمدم ،

درد داشتم !
درد ! /.









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٥

وقتی جوان بود ،
خیلی چیزها می خواست ...  ! ،
آنقــدر سرکــوبش کردم که دیگــر دلــــی نماند ،
تا چیــــــزی بخواهد ،

همیشه دلـــــم می خواست آن قــدر بـزرگ بود ،
که سرنوشتش را خودش برای خودش رقم می زد ،
نـه شـــب قــــدر !

پ.ن :    بقول فیلسوفی :

            " دیگه این دل واسه ما ، دل نمیشه . "









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۱

همیشه ازدواج  ، ماه عسل دو چیزست :

                                          یک عشوه  ی عمیق زنانه  
                                                                                و
                                                                                    مقداری سادگی پسرانه   

پ . ن :
این ماه عسل ،
همان ماه عسلیست که
قبل از ازدواج می روند
بعدش
مجبور می شوند با هم ازدواج کنند .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٦

بزرگ بود وقتی که ۱۷ ساله بود
و بزرگوار وقتیکه غروب کرد .

[ لینک ]

روحت شاد دختر خورشید.





 
 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٥

و هیچوقت نفهمید ،
پدر و مادر باهم چه فرقی دارند ! 

پ . ن :
همیشه دو مادر داشت /. 

 

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳

قشنگترین قصه دنیا ، قصه این جماعت مهاجریست که 
یک روز صبح بلند شدند ، دیدند اینجا خارج است و اینها نه !
نمی دانستند خودشان را هم باید کجایشان قایم کنند ،
تا کسی نفهمد اینجایی نیستند.
یکیشان زود دوید ،
بقیه همه دنبالش دویدند!
وقتی برگشتند ،
آنقدر زرد شده بودند ... ، زردتر از زردن بو ! ، 
بعد دیدند زردها کم کم دارند می روند ... ! 
فهمیدند این زرد کجا ؟!   ،  آن زرد کجا ؟!  
نشستند باز تنهایی فکر کردند ، تنهایی هم فهمیدند
گفتند: آهان !
از این به بعد ،
توی محله مهاجرنشین ،
سگمان را هم نمی بریم ، حتی بشاشد !
رفتند پاریس ، ۲ بار با ایفل عکس گرفتند ،
آوردند زود ، به همه نشان دادند که ببین !
بعد هم از خاطراتشان با بوی زنان شانزه لیزه و عطر های پاریسی ! 
شاید کسی دیگر پیدایشان نکند ! 
گذشت ....
آنقدر یادشان رفت  که خودشان هم باورشان شد ،  دیگر مهاجر نیستند !
فوری ،
پشت سر هموطن و دوست و آشنا ادا در آوردند که
ببین من چقدر خوبم ولی تو نه !!
صدای فحش  و جفتکشان که بلند شد ، دیدند
همه دارند " برر  و برر  " نگاهشان می کنند ! 
زود رفتند قسطی ،
مرسدسی ، چیزی خریدند تا شاید ،
پشت آرمش خودشان را کمی پنهان کنند .
پیاده که شدند .
فکر کردند ،
خیلی وقت نیست که گم شده اند ،
ولی هیچوقت نفهمیدند
خیلی وقت است که پیدایشان کرده بودند.

 







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٦

بعد از سی و اندی سال ، بزرگ شدن 
هنوز نفهمیدم  , 
تکبر را از اصغر آقای بقال باید بخرم یا
از حاجی ارزونی میوه فروش ؟
انگار ، هیچ وقت هم قرار نیست یاد بگیرم  ، 
بقول مادر بزرگ مرحومم :
"ما مدیون به دنیا آماده ایم ، مدیون هم از دنیا می رویم."

 پ.ن :
یا بقول امروزی ها ، 
! God is mersiful








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۸

امروز که بلند شدم  ، نفهمیدم کجا هستم ! ،
راه افتادم ، لباسم را  توی راه پوشیدم ،
دست و صورتم را توی رود ِ Hults by شـُــســتــم.
بعد ، رفتم پشت Mc Donald's  ،
با دقت ترین شاش زندگی ام را  ،
طوری که درست نشانه بگیرم وسط کاپیتال ترین C دنیا ، تقدیمش کردم ،
بعد ،
خاطره انگیز ترین عکس یادگاریم را هم با POSIDON گرفتم تا
فردا صبح یادم بماند , این بار کجا از خواب بیدار می شوم .

پی نوشت :
فرض کن فردا هم یادم ماند " کجا هستم ! " ،
اینکه " کی هستم ؟ " را چکارش کنم ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸


فکرش را که خوب می کنی می بینی ، 
اگرچه مــــُــــــردن ،
شاید آســان ترین راه است  ولی سخت ترین کارست  ،
همانطور که
زیـســتـن ، آســانترین کار است ولی سخت ترین راه !


پی نوشت :

خوب فکر کن !
زندگی شاید همان دری باشد ، که باز مانده و تو جرأت بستنش را نداری ، شاید ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦

دلم همیشه می سوخت ،
برای مردانی که زندگیشان را خیلی وقت است باخته اند.
باخته اند به زنانشان ، 
زنی که نه دیگر دوستش دارند و نه جرأت دارند دوستش نداشته باشند .


پی نوشت : یادمان باشد ، آنوقتی که زن ذلیلی رازی سر به مهر بود ،
مردها دلشان خوش بود به تاب سیبیل هایشان .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

 

تا فهمید که سیفون را نکشیدند ،  
دوید ، رفت ، نشست تا
غذایش را بخورد.

غذا را که دید،
گفت: این آخرین بار است که اینجا می نشینم و
بال زد و رفت ، نشست سر کاسه توالت 
همسایه.

پ.ن : انگار همیشه مرغ این همسایه هه ،  غازه !

 

 

 

.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱

 

از وقتی فهمیدم اینجا جای ماندن نیست ،
تازه یاد گرفتم پایم را باید هر روز صبح قبل از اینکه بیاید توی حیاط ورزش کند ،
بکنم توی کفش مادر زنم ،
بعد هم آنقدر با کفشش توی حیاط بدوم که پاشنه اش در بیاید.
وقتی هم آمد و پاشنه اش را دید ,
بلند  " پیشت "  کنم که یعنی گربه ی پدر سگ بوده ،
نه من !

پی نوشت :
خودم و خودش هم خوب می دانیم که این کلاغ  زاغی بی تربیت درخت توی حیات نیست که لنگه کفش کتانی من را  هر شب می اندازد توی حوض حیاط  هاجر خانم اینا تا صبح خیس بخورد /.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱

 

داستان را اشتباهی برایتان نقل کرده اند ...

روز ششم که خدا زمین را آفرید ،
نگاهی مغرورانه به خودش کرد و
بعد چرخشی به کره زمین داد و دستش را به چانه اش زد و
لبخندی از  روی رضایت و درایت.
بعد یادش افتاد انگار یک چیزکی کم دارد ،

زود رفت دست اسرافیل و عزرائیل و میکائیل و شیطان را گرفت  ، آورد
سر  کاردستیش ،  ببینند چه چیزیش کم و کسر است ؟
آنها هم خواستند جلوی خدا ،کم بیاورند ، گفتند شما ندانی ما بدانیم ؟!!
بعد هم برای اینکه کمی تفریح کند ،
حوا را لخت و عور گذاشت سر راه آدم تا گولش بزند ،
آدم  بینوا هم از خدا خواسته  ، هم گول خورد و هم ایضا سیب را .

شیطان هم حسودیش قلقک آمد که کاری ندارد ! ،
زن لخت را فرستاده ای سر راه این آدم " ندید- بدید  " میخواهی گول نخورد ؟!  
....  و طغیان کرد.

پی نوشت :
این هم که گفته اند سجده نکرده ، نکته انحرافی داستان است .
وگرنه گه زیادی خورده که سجده نکند !

 







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳

می گفت :
یرای کشتن یک پرنده  ، یک قیچی کافی ست.
لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا
گلویش را با آن بشکافی . 
فقط ...
فقط پرهایش را بزن ...
خاطره پریدن با او کاری می کند که 
خودش ، خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

پی نوشت :

بیا پایاپای معامله کنیم
قیچی ات را به من بده  ، پرهایم را بستان 
باورکن خداحافظ پرواز را ،
 سالهاست سروده ام. 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

جای من ،
 کنار آن درختی که هیچوقت سبز نشد.

پی نوشت :
من را خاک نکنبد ، محصور می شوم .
من را نسوزانید ، معروف می شوم.
درختی خشکیده پیدا کنید ( مثل خودم )،
شاید مفید باشیم برای لاشخورهای گرسنه .









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

برای آخرین بار رقصیدیم ...
آنقدر که
تمام خستگی سی سال نرقصیدمان از تنمان بیرون بیاید.
رقصیدیم ...
                 و 

                   رقصیدیم ... !
ولی باز هم نفهمیدیم
شاید این آخرین رقصمان باشد و ما آخرین رقصنده این میدان.
خسته که شدیم،
 نشستیم به نگاههای دور و برمان فکر کردیم 
                                                             و 
                                                                خوشحالی خود نماییمان را پنهان

آنوقت ، آخرین را اولین فرض کردیم تا مبادا
مزه اش از زیر زبانمان برود.

پی نوشت : گـــــرگ بودن هم عالــــمی دارد !

 




کلمات کليدي :dances with wolves و کلمات کليدي :گرگ و کلمات کليدي :رقصیدیم




نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥

... و بالغ که شدم 
تازه یادم افتاد  ، پدرم روزی عاشق زنی بود که هیچ وقت مادر ِ من نشد .
 و عاشق که شدم تازه فهمیدم ، 
مادری که شاش و گــــُه من را پاک می کرد ،
همان زنی بود که عاشق پدرم شده بود .

دویدم ! و رفتم  ،
عکس رنگ و رو رفته عروسی پدر و مادرم را از توی آلبوم پیدا کنم
که دیدم ، هر دو تا ، پدرم است /.

پی نوشت :

شاید اینجا کمی سرد است ، کمی هم بی رحم !
اما آنوقتی که عاشق شدم چه ؟
هم گرم بودم و هم دل رحم/ .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥

 

تو می دانی
 من همیـــشه نبوده ام ا
و من هم میدانم
تا همیـــــشه هم نخواهم ماند
! من اندکی بوده ام و اندکی نه
گاهی من
بودنم را بر نبودنم ترجیح می دادم
و گاهی تو
نبودنم را به بودنم
خوب می فهمم ، خــوبِ خـــوبِ خوب
 
نـتــرس
همان ، " بایده بودن تــو  ، بـاش ! " ِ خودمان است وقتـی
عصــــــــــــــــار برایت می خواند و
من لب می زدم با تمام وجودم
بایدی" هست که هستم و تو"
تو ! خوب می دانی که هر "بایدی" با "نبایدی" نقض می شود
پس بـایــدم باش
! نه نـبایدم
.خواهـــــش می کنم







نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠

عاشقانه ای برای مرداب گفت و آرام مــُرد ،
مُـــــرد
شاید برای اینکه ،
قورباغه ی پیر هیچ وقت عاشق نشده بود.

هیچوقت/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٩

بدترین جای زندگیت وقتی است که می شنوی :

"دیگر مثل گذشته دوستت ندارم ".

آنوقت است که می نشینی برای 

                                             خودت 

                                                      و

                                                          عمرت 

                                                                     و

                                                                         عشقت

                                                                                بلند، بلند تاسف می خوری

و ایضا مقدار متنابهی ناخن !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

هیچوفت فکرش را هم نمی کردم
 که "جابجایی"  این قدر درد دارد ،
 شاید یشتر از آنقدریکه گمان می کردم،
  "سکون " سم دارد.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤

آدم که بودم ، حوا را روز ی دوبار می زدم
که چرا جلوی در و همساده اینجور لخت و عور می چرخد.

از آدمی که افتادم  ،
فقط روزی سه بار ظرفها را می شستم و خانه را جارو می کردم
که مبادا باز آن داستان کذا یادش بیفتد و
دوباره سرکوفت خوردن آن سیب لعنتی را نثارم کند.

پی نوشت : یادمان باشد امروز، همان فردای دیروزست ، همیشه !




کلمات کليدي :آدم ، حوا




نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱

اینها می گویند ، بیچاره !

تا زنده ای سراغت را می گیرند و حالت را می پرسند.

وقتی بمیری ، دیگر کسی سراغت را نمی گیرد.

شاید هم وقتی کسی سراغت را نگیرد ، یعنی

مرده ای ،
            نیستی ،
                          وجود نداری .

پی نوشت : من خیلی وقت است که مـــــُـــــــــــــــــــــرده  ام .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦


" مادر مال فحش خوردن است "

تا مجردی باید مراقب باشی توی بحث و دعوا به ساحتش توهین نشود ،
وقتی هم که متاهل شدی همسرت آنقدر ابراز ارادت می کند که  دیگرنیازی نیست مراقب غریبه و رفیق و در و همسایه و لات محل باشی.

" مادر مال فحش خوردن است "
فرقی هم نمی کند مادر زن باشد یا مادر شوهر !

این را می گویم که تا گرمی بروی ماچش کنی بگویی مادرجان دوستت دارم بعد که سرد شدی، خودت را دلداری دهی و آرام کنی ،
 بگویی چیز عجیب و مهمی که نیست  ،
من هم به مادرش فحش می دهم ،
این ، به آن ، در !

حالا که فهمیدی مادر مال فحش خوردن است ،

چرا فحشت را ندادی !؟




کلمات کليدي :مادر و کلمات کليدي :مادر شوهر و کلمات کليدي :مادر زن و کلمات کليدي :زن




نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥

لامصب !
نه بو دارد و نه زیر و رو .

بو که ندارد تا اصلا بفهمی سوخته ! 
زیر هم ندارد که اگر احتمالا فهمیدی سوخته ،
بپری بروی زیرش را خاموش کنی تا حداقل جزقاله نشود .



پی نوشت : دلم را میگویم بابا ! دلم.







Me

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤

خیلی وقت است که خوشحال نبوده ام.

آنقدر خوشحال ، که برای لحظه ای فراموشم شود چقدر غم دارم.
آنقدر بی دغدغه ، که انگار هیچ چیزی وجود ندارد که نگرانش باشم.
و آنقدر راحت ، که فکر کنم تمامش را خواب بوده ام ، خواب دیده ام.

[خواب دیده ام ] !

پی نوشت : راستی خیلی وقت است که دیگر خواب هم نمی بینم .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱

 

 

 

زود خالـــــــی می شویم ! ،
آنقدر زود خالـــی می شویم که حتی یادمان می رود 
دفتر کـار جای کـــار کردن است ، خانه ی مجـردی ،
مـــال خــــــالی شدن !

آنوقت است که یادمان می افتد پـدر پسـر شـجاع ، 
اولین پــدری بود که این تغییر کاربری را فهمیده بود ، وقتی که
هر روز با خانم کوچـولو دوتایی قایـم می شدند و تا صبــح هم پیدا نمی شدند/.



پی نوشت : پسر شجاع بی چاره ! ، 
آنقدر چشم گذاشت تا دیگر چشم و چالی برایش نماند این آخری ها







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧

از این به بعد دستنوشته های من رو تو مجله دنیای جوانان بخوانید.




کلمات کليدي :مجله دنیای جوانان و کلمات کليدي :دستنوشته های پسری در حال کما و کلمات کليدي :بی نهایت




نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱


هیچوقت یادت نرود که حتی ک .. شعر گفتن هم طبع شاعری می خواهد /.



 







نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤

خواب دیدم تمام مادر زنهای دنیا آمده اند بالای سرم
ایستاده اند دارند در باره دندانهایم نظر می دهند.

مادر زن ترینشان هم نشسته پایش را روی پایش انداخته
پکی به سیگارش می زند و می گوید : ارتودنسی لازم دارد !؟

بعد هم با اشوه دستش را  توی دهانش می کند، دندانش را در می آورد 
فخر فروشانه نشانم می دهد که 
ببین چقدر مرتب است .. !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩

جای جای تنم ...

جای جای
تنم  .. !؟

اِ ... م  !!


جای جای تنم  ،  جای ِ  ، جای جای تن توست /.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠

چند وقتیست کار من شده
دید زدن زنهایی که بعضی وقتها یادشان می رود بعضی کارها را بکنند.


پ.ن : این روزها آدمها بدجوری به خودش رکب می زنند/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠


ذوق و ضیق و زنجیر ِ این روزها

شاید همان زر و زور و تزویر آن روزها باشد.

همیشه استثمار می شویم ...


شاید این بار با زن /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠

"پدر پسر شچاع " بزرگترین کابوس تمام زندگی من است .

 ۲۷سال است ...

هر روز صبح چشمم را که باز می کنم
باو سلام می کنم

و هر شب موقع خواب با  شب بخیرش چشمم را می بندم .

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠

بودنت به نبودنت  در .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠



این روزها همه  دستنوشته های پسری در حال کما  را می خوانند .

شما چطور ؟!







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧

بیهوده ترین کار دنیا زن گرفتن است
نه این که من بگویم  نه !
این را بزرگترین زن ذلیل های دنیا هم تایید می کنند .

بقول دوستی که می گفت :
زن گرفتن یک پرتاب ۳ امتیازیست ..
وقتی که کار آدم با یک پنالتی هم راه می افتد !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧

من همیشه ترسو بوده ام
آنقدر ترسو که شبها از ترس پدرم هیچوقت توی جایم نشاشیدم
ترس ..
تمام زندگیم را مدیونشم

یا

شاید هم تمام فرصت های از دست رفته ام را /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧

سینما تقدیم خمار چشمان و 
موزیک هم ارزانیه مو قشنگها ..

من و تو می مانیم با یک بهزیستی بزرگ به بزرگی دنیا /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧

زندگی عبارتست از مجموعه ای از تصمیم های غلط /.


پی نوشت :هیچ چی شاشیدن سرپا زیر بارون بهاری نمی شه /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧

- این روزها خیلی ترسو شده ام .
شاید تقصیر این شبهایی است که روز نمی شوند 
و شاید هم تقصیر خودم که آدم نمی شوم.

فکر می کنم آدمهای بزرگ همیشه کارهای بزرگ نمی کنند
شاید این بزرگی کارهاست که از انها آدمهای بزرگی می سازد.

پ.ن :
آخرین باری که کار بزرگ کردم کی بود؟







+

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠

در جماعت نسوان که می روی
تازیانه را فراموش مکن.

« نیچه »

پ . ن : خیلی تنهام /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢

همه زنها مثل دستمال کاغذی اند .
ولی بعضی شايد دستمالی که حیفت می آید دورش بیندازی /.



پ.ن :
این هیچ ربطی به این ضرب المثل معروف ندارد که : 

زنها مثل کفش ملی می مانند 
هم زود از قیافه می افتند و هم مرگ ندارند .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥

کمی فکر کنیم
ببینیم چرا همیشه دنبال اینیم که حکم قطعی صادر کنیم؟

بعضي وقتها چقدر خوب مي شود بفهميم
هيچ جيزی قطعي نیست تا وقتيکه زمان وجود دارد.

مصداق بارزش اینکه
ژيانی كه دیروز آن همه مسخره اش مي كردي ،
امروز زانتيايي است كه عاشقشي/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤

 
سه چهار سال می شود افتاده ام به روزه خوری .
از آن وقتی که آن پیر مرد مو سفید آمد توی خوابم
دستم را گرفت برد بالای آن برج بعد هولم داد پائین . 

چشمم را باز کردم دیدم نشسته ام پیش تو دارم  بله  می گویم
عسل را که خوردم یادم افتاد که :  " ای وای ! من که روزه بودم ؟! "


پ.ن :
حس عجیبیه ... !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤

باورکن
چشمهایم را بستم و بزرگترینش را همان اول خوردم /.


پ . ن : نگاهم که می کنی می فهمم باید دستم را توی جیبم کنم 
           ببینم چقدر پول باید برای این قورباغه ای که امروز خوردم بدهم ؟!









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۸



نترس !  ... . نيگاه :

"من تمام زندگيم رو خيلي راحت به يه عشق باختم ."

زندگي رو بي خيال،

عشقه كه ميمونه /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧

منی که  تا دیروز یک ستاره هم توی آسمان نداشتم
نمی دانم با این همه ستاره ی روی دوشم حالا باید چکار کنم ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧

خداي من !
هيچ مي داني‌ ؟
چه بهشتی می شد ،
این بهشتت  ، اگر ،
زنهاي بيوه را هم به ميوه هاي بهشتت اضافه مي كردي !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٦

همه زنها بلدند حوصله آدم را سر ببرند
و همه دخترها بلدند چطور آدم را سر حوصله بياورند .


اولي را مردهايي كه ازدواج كرده اند مي فهمند
دومي را آنهايي كه هنوز مجردند .







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۱

سانسور

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤

آخيييييش ...

دلم برای يه اوغ زدن سير توی دستشوييمون تنگ شده بود .







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٤

- می ترسم ...

- مگه بار اولته ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩


۱
-------
خودم را در آغوش می گيرم
محکم روی تخت پرتاب می کنم
آنوقت توی چشمهايم نگاه می کنم
سرم را تکان می دهم و اشك می ريزم ،
پول را روی تخت می اندازم و می روم .

۲
-------
خودم را می بينم که توی آشغالها به دنبال خوراکی می گردم
به طرفم می روم ، دستم را بلتد می كنم
و محكم با پشت دست توی دهانم می زنم
دهانم پر خون می شود ،
آنوقتست كه مجبور می شوم  فــــــــــــــــــــــــــــــرار  كنم .

۳
-------
منتظر تاكسی ايستاده ام
تاكسی جلوی پايم می ايستد
راننده اش خودم هستم كه كمی جوانترم
و مسافری دارد كه خود ِ پيرم شايد باشد 
سوار نمی شوم ،
منتظر می مانم تا با تاكسی بعدی بروم
و شايد هم با مترو ؟!








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸


اينكه اين روزها جدول زندگی ،
خانه های سياهش بيشتر از سفيدش شده به كنار

اينكه عاقبت وقتی بعد از يك عمر جاكشي
حلش كه می كني ، می بينی
جايزه اش فقط مرگ است هم به كنار


اما اينكه من رفته ام از اينجا و تو هنوز فكر می كنی من هستم چه ؟









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸

تخيل هم چيز غريبيست .

فکر کن يك روز آفتابيست ، آرام خوابيده ای کنار ساحل
دمر افتاده ای روی ماسه های نرم با گيلاسی خنك توی دستت
و زيباترين دختر توی روياهايت هم دارد عاشقانه ترين
ماساژ تمام عمرت را خالصانه تقديمت می کند .

پ.ن :  به قول دوستی shit ! /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥

می داني آنهايی كه می روند تا مرد شوند ، آنلاين نمی شوند ؟ 

پ.ن : امروز ، يك روز قبل از آن روزيست كه می فرستندمان مرد برگرديم/.







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠

Pasarela Gaudi fashion show in Barcelona, Spain








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥


مردک گنده آمد توی پارکينگ مترو
ماشين صد ميليونی اش را کنارم پارک کرد
بعد از من سراغ اتوبوسهای هفت تير را گرفت.

اينجاست که به خالق dailyness  افتخار می کنم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱


بار اولي كه پدرم من را خورد تا مادرم من را به دنيا بياورد
پدر مشكل بيرون روي و اسهال داشت .


درست يادم نيست بار دوم ، پدرم من را خورد
يا مادرم من را در غذايش ريخته بود ؟
كه پدر فهميد و همه را استفراغ كرد و مادر را كتك سيري زد .


اما بار سوم
نه پدر من را خورد و نه مادر كاري كرد .
فقط يادم مي آيد
كسي دستش را روي دهان مادرم گذاشت و گفت :
هيسسسسس .. !!!
و همه چراغها را خاموش كرد / .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠

مردي ،  مال طيّب بود كه مُرد .
الان ديگر مردي نمانده كه بخواهد مردانگي كند .

خيالتان را راحت کنم
آنهايی كه ادعايي هم دارند
يا توي رختخواب دارند موس موس زنهايشان را مي كنند
  دارند حسرت هيكل زنهايش را مي خورند /.
Spice Platinumيا نشسته اند پاي








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩

هر روز كه مي گذرد  سورئال تر  مي شوم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤



هر روز صبح كه بلند می شود ،
نيت می كند

" تا شب روی اعصاب باشم  ،  قُربَتاً اِلی الله " .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠


بعضی وقتها فكر می كنم
اين مرد هايی که عاشق دختران نابالغ می شوند
شايد همان پسرانی بوده اند که عاشق زنهای گنده می شدند .


پ . ن : دارم پوست می اندازم /.









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧


اينجاست كه مي فهمي
گاندُلف چون ريش داشت
از همه ی هابيتها بلند قدتر بود
و چون از همه ی هابيتها بلند قدتر بود
پس بيشتر هم مي فهميد .

مصداق بارزش اينكه :

سال "سگ" را مي ناميم ، سال " پيامبر اعظم " نه اكرم !
آنوقت خوشحال از درايتمان
مي نشينيم از همين حالا ، فكری براي اسم سال بعد بكنيم/.

-----------------------

دوستي برايم بالاي منبر رفته بود كه:

براي خوب بودن فقط يك دست كت و شلوار گران قيمت و
يك كروات با گره اي باندازه توپ تنيس و
كمي ژل و مقدار زيادي ادوكلن كاقيست .

اما براي خوب ماندن چه ؟

گفتم : خرج آن كمتر است ،
يك زبان چرب و نرم ،  فقط و فقط /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٤

من و خاطراتي كه هيچوقت اتفاق نيفتاده اند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩

« اپيزود اول »

امسال ، سال خوابهای مغشوش من بود .

تعبير خوابهايم را هم زني مي كرد كه هيچوقت شوهر نكرده بود 
چون خواب ديده بود كه شوهرش او را مي كشد ،
تكه تكه مي كند و بعد مي خورد /.


« اپيزود دوم »


هميشه فكر مي كردم يكي آن بالا دارد ما را بازي مي دهد
اما تازه امسال فهميدم بازي دادنش به كنار ،
بعضي وقتها با آدم ، بازي هم مي كند /.


« اپيزود آخر »

زنهاي خوشبخت
هميشه يا دارند پيراهن شوهر ايده آلشان را اطو مي كنند
يا پز ماشيني كه شوهر مهربانشان ديروز برايشان خريده را
دارند پای تلفن به صميمی ترين دوستشان مي دهند .


اما مردان خوشبخت

هميشه يا دارند با دختر ايده آلشان لاس مي زنند
يا نشسته اند با منشي اشان می خواهند اين بار 
از خداشناسی به خود شناسي برسند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠

بعضی وقتها فکر می کنم
به جای اينکه بنشينی ، استارباكس بخوری
و به Everything's Not Lost گوش كنی
چقدر می چسبد ، چشمهايت را ببندی و با تمام وجود 
گوش کنی به صدای خش دار شهرام که دارد برايت میخواند :
" يه ياره خوشگلی دارم / خوش آب و گلی دارم /
ميگم نده منو آزارم  /  گوش نمی ده به من "
و چای بی رنگت را بلند هُرت بكشي /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۸

تنهاترين شب زندگيم را امشب دو تايی جشن گرفتيم
من  و  خودم
توی كوچه پس كوچه های فرشته
روبروی Channel sport
با Hermes   كارلوس سانتانا



امسال  می خواهم تولدم را جشن نگيرم
می گذارم همه بفهمند چقدر دل تنگم








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦

اولين کسی که فاحشه ها را کشف کرد
همان کسی بود که بعدا فهميد

زنان بزرگ هيچوقت در تاريخ  وجود نداشته اند
يا اگر هم بوده اند ،  
بعدا تغيير جنسيت داده اند و مرد شده اند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤

من و   هاي  تو concept 
 هاي  من
conclusion
و تو  و  

هيچوقت هم نفهميدم از کجا آمده ای ؟
روزها چكار ميكنی ؟
چی می خونی ؟
و كجاها می روی ؟
 
-----------

ما را هم حتما آفريده اي كه آنقدر بشاشيم تا بزرگ شويم ،
درس بخوانيم تا سرباز شويم ،
و زن بگيريم تا توله هايمان را بزرگ كند .

آخرش هم كه بايد بميريم !


واقعا آدم از كارهاي تو ،  همينطور چهارچنگولي مي ماند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢

هی تو !

كامنتها را برداشتم به احترام همه آنهايی كه من را می خوانند

حالا ببين چقدر كوچكی كه زير پاهايم گم شدی

برو ،

تمام زورت را جمع كن ، آنقدر كه گوشهايت بگيرد

بعد كمی Eminem نشخوار كن تا دائرة المعارف فحشهايت وسيعتر شود.

آنوقت خودت را آرام رها كن ، تا صدای شِلِپ شِلِپّت را خوب بشنوم

تا وقتی سيفون را می كشم گمان نكنم كه ناكام از اين دنيا رفته اي/.

راستی مادر چطور  است ؟









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱

من و تو و يک نفر ديگر ،
روی هم سه نفری می شويم که
چند روزیست چشم روی هم نگذاشته ايم ،
نشسته ايم اينجا ببينيم اين خروس ها  کی روی مرغها می پرند .

آخر هم سه نفری به اين نتيجه رسيديم كه
از بس كه هوای اينجا نمناكست
و مرغهای اينجا هميشه خيس ،
ديگر اينجا خروسبازی در آوردن هم خريدار ندارد .


شب آخری هم كه داشتيم راه می افتاديم ، ديدم
خروس همسايه نشسته روی نرده ، رو به همه مرغها دارد
از خاطرات خودش و انگشت وسطيش برايشان حماسه سرايی ميكند .


فهميدم اينجا هم مرد پيدا نمی شود /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩


دوست دارم راه بيفتم اينجا و آنجای شهر
يکی را پيدا کنم عين خودم
بعد برايش بگويم 
اينکه زندگی نيست برای خودت درست كرده ای !

برش دارم  ببرم  سر چهار راه Free Mind
نشانش دهم چقدر آدمِ ، راحت اينجا پيدا می شود .

بعد هم هر وقت شاشش گرفت ،
تندی تابلوی Mc donalds را نشانش بدهم
بگويم نشانه بگير وسط M اش . 

گول اين دوربين های دست مردم را هم نخور.
اينجا همه تظاهر می كنند ، وگر نه دارند
زاغ سياه هواپماها را چوب ميزنند كه ببينند اين بار ، اول به كجا می خورند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸


بوی وايتکس ..؛

و مردم زود فهم ما

بوی وايتکس ..؛

و اين تبليغ معمای خستگی در كن

و باز بوی وايتکس ..؛

و من  ..

كه بايد اينجا ، باز اين تازه عروس و داماد خجالتي را تحمل كنم/.


 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦

از ديروز ، دورم ديواری كشيده ام به بلندی همه احساسم

تا از تمام كسانی كه می شناختم  مؤنث اند  دوری كنم

آخر  فهميده ام  چقدر داغم /.


My Gage

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳

پرواز مي كنم مي آيم در رؤياي  تو

و تو را نوازش ميكنم ، مي بوسم  و مي روم 


ـ آرام ..  آرام .. ـ

و تو همچنان روي تختت دراز كشيده اي .

 

سرت را كه بلند مي كني

 است كه Higher Energyمي بيني بوي
تمام فضاي اتاقت را پر كرده

آنوقت است كه خوابالود صدايم مي كني  
بابك تو يي ؟!

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢

مرد متهم گفت : آن زن را من كشتم
و دستانش را به قاضي نشان داد
قاضي گفت: خوب !؟
مرد متهم لرزان گفت : او التماس مي كرد و من مي خنديدم
قاضي گفت : خوب كاري كردي  ، آفرين !
مرد گفت : تكه تكه اش كردم و سوزاندم .
قاضي لبخندي زد و گفت : ممنونم ، حتما جبران مي كنم !
مرد ، مبهوت گفت :  اما الان پشيمان نيستم !
قاضي گفت : ممنونم منوچهر جان ، لطف کردی
ممکنه بعدا باهات تماس بگيرم ؟  الان بايد حكم رو صادر كنم.

خوب پس اعتراف مي كني ؟

و بلوتوث را آرام از زير عمامه اش در آورد /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩

اگر تمام دختران شهر
سخاوتمندانه ترين دعوت
پسران شهر را رد نمي كردند

الان ديگر هيچ كافي شاپی در شهر نبود /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥

و آرزوهاي بزرگ ...


وقتي تمام دختران نابالغ شهر
خواب مي بينند دارند بر گُرده‌‍‌‌ ي
مردانِ مسحور ِ زنانگي اشان سواري مي كنند ؛ 

و تمام پسرها
شبها زود مي خوابند كه مبادا
اين بار باز جاي حساس خوابشان
مجبور باشند

ناكام و مخمور با زنگ ساعت از خواب بيدار شوند ؛

معلومست كه ژاندارك فقط يه افسانه است
و كوره هاي هيتلر هم ،
ديگ هايي بوده اند كه آش پشت پاي سربازهاي
به جنگ رفته اش را  بارمي گذاشته اند/.


-------------------


دوست دارم دوربينم را بردارم
بعد بيايم كنار گذشته ام بايستم
تا پاناروما  ترين عكس زندگيم را از خودم و آينده ام بگيرم
آنوقت بيايم با دختري كه هميشه دوستش داشته ام ،
تمام خاطرات دوران كودكيم را بسوزانم .


بعد هم از خودم و او مجسمه اي بسازم
بزرگ تر از The statue of Liberty
تا خيلی بعد ها ،
روزهاي ولنتاين ،  آنهايي كه خيلي احساس عشق ميكنند ،

آنرا هی به هم كادو بدهند كه يعنی :

" ببين !  اينها چقدر عاشق هم بودند ، مثل ما ، مگه  نه !؟ "


-------------------



پ.ن : من را بر داشته اند از اينجا ،  آنجا  گذاشته اند .
                  
         خسته ام
         اصلا يكی بيايد من را بردارد برای خودش
         تا من هم با خيال راحت بروم كمی خاطره بازي كنم 
         كسی  اينجا  " خاطره بازي " سراغ ندارد كه
         بيايد با هم برويم روی پشت بام تمام خاطره هايمان را پرواز دهيم ؟
         
         تمام خاطرات دوران کودکيم دارند پرواز می کنند ، تمامشان /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤

Coming Back To Life - Pink Floyd

pink floyd

   Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone else's words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun

Lost in thought and lost in time
While the seeds of life and the seeds of change were planted
Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but irresistible pastime
I took a heavenly ride through our silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life

I took a heavenly ride through our silence
I knew the waiting had begun








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۱

روي صندلي نشسته بودم ، براي ساعت 5/6 وقت داشتم .
مطب خيلي شلوغ نبود ، روبرويم دختري بود و كنارش
پسري نشسته بود كه ظاهرا همراهش آمده بود .
و كنارشان مرد مسني كه هرازگاهي از خواب مي پريد .

دختر چشم از من بر نمي داشت .
پسر بي نوا هم مشغول تماشاي بازي فوتبال از تلويزيون روی ديوار بود
و از همه جا بي خبر .

ناگهان دختر با چشمش به من اشاره كرد ،
من جا خوردم ..
بار ديگر با سر و چشمش اشاره كرد
من سرم را تكان دادم كه نمي فهمم
با چشمش دستش را نشان داد كه بين دو پايش قرار گرفته بود

انگشت اشاره اش به سمت من بود
و عدد  " يك " را نشان مي داد .
تازه فهميدم  ماجرا از چه قرار است
بايد شماره اش را حفظ مي كردم
منتظر ماندم ..
يك ... يك ! ... يك ! ... يك ! ... !؟

ديگر عصبي شده بودم  فقط  مدام می گفت " يك " !!!
پسر كه احساس كرده بود اتفاقي افتاده
برگشت به سمت دختر و نگاهش كرد
 دختر چيزي در گوش پسر گفت
پسر با بي اعتناعي رو به من كرد و گفت :
زيپ شلوارتان پايين است ، آقا /.









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۸

کمی اين ور و آن ور کن خودت را
بعد چند بار بنشين و پاشو
از آن کارهايی که می کنی تا جاييت معلوم نشود .

بعد هم برو هر کاری که دلت می خواهد انجام بده
از هيچ چی  و هيچ کس هم نترس .

آنوقت بيا خودت را محبوس کن ،
طلب استغفار هم يادت نرود .

سعی کن هر چه که دوست داری
ديگر دوست نداشته باشی - اول -

در ثانی خودت را هم كم كم فراموش كن
به ديگران فكر كن، خوبی كن و عشق بورز

آنوقت بيا اينجا كنار من بايست تمام فيلم
را از اول روی دور تند نگاه كن ،

شرمندگيت از دلقك بازيهات كه تمام شد ،
از خودت بپرس :

پس اين خدا چكاره است اينجا ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥

ميخ را برداشت و روی سرش گذاشت .
چکش را هم آورد تا بالای سرش نگه داشت .

هرچه کرد نتوانست درست نشانه بگيرد
که چکش درست روی ميخ فرود بيايد .

چکش را روی زمين گذاشت .
ميخ را هم به کناری انداخت و گفت :
ميدانی من خيلی بدشانسم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳

پسرم ! 
نمي داني چقدر آرامش بخش است ،
وقتی زن كسي را در آغوش گرفته ای و
هر دو با هم به خوابی عميق فرو رفته ايد .

قسمتي از وصيتنامه يك مرد هيز








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱

اينجا روزمرگی دارد بیداد می کند .


صبحها همه مي روند
جز عده كمي كه دارند مي آ يند.

----------

ظهرها همه پشت درهای بسته منتظرند تا
" 12 الي 13:30 " وقت نماز و ناهار تمام شود .

----------

عصرها همه مي آيند
جز عده كمي  كه دارند مي روند .

----------

و شبها .. /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸

برو چراغها را خاموش كن
بعد بيا اينجا كنار من دراز بكش .
ببين از اينجا همه چيز چقدر آرام است .

آنوقت بيا
چشمهايمان را ببنديم و
تلاش كنيم به هرچه كه مي خواهيم برسيم.

به هرچه كه مي خواهيم هم اگر نشد ،
يك بچه خوشگل تُپُِِل ـ مُپُل هم غنيمت است/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳

- بياد  ميانبرهای ۳۰ ثانيه ای  و  رضا ناظم  -

سالها بود كه اين حس عجيب با او همراه بود ،
شايد سعي مي كرد به آن توجهي نكند و يا
آن را عادي فرض كند   ـ  مثل بقيه  ـ


به هر حال دوستانش تركش كرده بودند و دكترها
مي گفتند كه مشكل رواني او حاد است.

خسته بود.
خسته بود و تنها .

ديگرهر روز كارش اين شده بود كه به پارك بيايد و
به صورت زن خانه دار زيبايي كه پنجره آشپزخانه اش
روبروي پارك بود ساعتها زل بزند .
   
بعد از 2 ماه زن به پارك آمد و
كنار پسر روي نيمكت نشست.
گفت كه ديشب شوهرش را كشته و
حاضر است با او ، به هركجا كه او بخواهد فرار كند.


آنوقت بود که پسرک فهميد ، شايد واقعاً روانيست/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢


-  و دنيای آدمهای متضاد . -

 

هيچ می دانی ؟

اين تضادهايت است كه هم  خيلی خواستنيت مي كند و هم غير قابل اعتماد /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧


اين دنيايي را كه من و تو مي بينيم شايد زيادي خصوصي باشد .

بنظرم كمي آنطرف تر ،
پيش آنهايي كه آن دور ايستاده اند
دنيا جور ديگريست .

زياد هم نبايد از نزديك نگاه كرد .
آدم كه از نزديك نگاه مي كند ،
خيلي از چيزها را نمي بيند .



جاي من و تو همانجا
كنار پير مردي كه هر روز صبح ، زنبيلش را جا می
گذارد /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٧

هر چه  مي گذرد ...
سايه ات انگار دارد  كوچك و  كوچك تر مي شود .

هی !
  نه ... !!
تو  از  من  داري  دور   مي شوی /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦


 

همه جا   استثناء   وجود دارد .
اين را هم  تو  می دانی و هم  من /.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٥



برای جمع نوشت .

به اين دهان خشك ديگر عادت کرده ام.

سالهاي زيادي است كه بزاقش را نگاه مي دارم
به اميد روزی که وقتي تو را مي بينم ،
پيش كشي درخور ،  برايت داشته باشم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٤




 - picture is deleted
-










نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۳

يبوست گرفته ام .
از دست دختري كه مدام معده اش دارد كار مي كند .


نمي دانم اين از آن حكمتهاي خداوند است ،
كه من نمي فهمم ؟

يا

از آن فرصتهايي است كه دارد ار دست می رود
و باز من خوابم ؟



ولی اين را مطمئنم كه
آدمها چه خوب و چه بد به بهشت می روند .

مگر بهشت زير پاي مادران نيست ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠

از جمعه ها متنفرم ...
جمعه ها روز خداحافظی است .

از جمعه ها متنفرم ،
مخصوصا وقتیكه تو نمی خواهی
ولی مجبوری .

مجبوری ، چون بازهم اين بار اين تويی
كه بر خلاف ميلت بايد كوتاه بيايی .

هميشه بر خلاف ميلت كوتاه آمدی ، هميشه .
هميشه كوتاه آمدی و كوتاه هم ماندی .

پس بدان كه  اين بار كوتاه آمدنت "هميشگی"  است .

چون او می خواهد ،
فقط و فقط چون او اينطور می خواهد .

---------------------

روزی كه شيطان ازدرگاه خدا رانده شد ،
جمعه نبود ؟

روزی كه من از درگاهت رانده شدم چه ؟

ولی اشتباه كردم كه تو را خدا انگاشتم
و خودم را شيطان !

چون نه من سياست شيطان را داشتم ،
و نه تو هيبت خدا را .


می دانی دلم پيشت جا مانده است ؟

بگذار بماند ،
كی بهتر از تو  /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧

برای  تو  .

آنجا كه همه مي روند و يك اسم مي ماند ،
مرداني با تن فروشي روز گار مي گذرانند و زناني نشسته اند ،
مچ هرزه نگاه هاي شهوت آلود را مي گيرند .

آنوقت می شنوی نفس هايی پی در پی را
که به گوشت می خورد  و  صدايي آرام
در گوشت زمزمه مي كند  كه :

" نترس ...  ، من خودي ام !  "








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٥

شروع : ساعت 5  بعداز ظهر 20  دي ماه 1380

پايان  : ساعت 12/5 دقيقه بعد از ظهر جمعه 25 آذر ماه 1384


دقيقاً با شروع اذان مغرب ،
فرشته اي كه هر شب به خوابم مي آمد
براي هميشه از من خداحافظي كرد .

فرشته اي كه با همه فرشته ها  فرق مي كرد ،
سالها بود كه من را روزي 1000 بار مي كشت
و دوباره زنده مي كرد ،
امشب رفت ...
شايد برای هميشه .

روزهايم تمام شده اند و شبهايم فرا رسيده اند ،
شب هايی سرد و طـــــــــــــــــــــــــــولانی .

حالا من مانده ام  و  يك دنيا خاطره  و  يك مشت عشق .

هنوز باورم نمی شود ،
فرشته ها  بتوانند اين قدر قصی القلب باشند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱

For those who need proof that the planet is warmingup








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٩

 

هی تو !


اگر بزرگترين عدد دنيا هم باشي ،
اين يکان ات است که زوج و فرد بودنت را تعيين می کند /.

---------

برای من زن هايي كه زياد مي فهمند
مثل شتر هايي هستند كه زياد مي خوابند ،

هر دوتايشان وظيفشان را نمی دانند .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٥





برای جمع نوشت .

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند .
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند . 
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤


نمي دانم چند وقت مي شود ،
ولي مدتي هست
كه آدمها را با قيافه هاشان به يادم نمي سپارم .

قيافه ها گاهي آدم را گول مي زنند .

شايد فراموشی چيز بدی نباشد ،
اما چيز ترسناكیست .


-----------



مي گويند جايي آنطرف قلب هست ،


جايي كه مي شود آنهايي را كه

دوستشان داری آنجا دفن كني .

براي هميشه /.


كسي آدرس دقيقش را مي داند ؟







am

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱

برنده ها   و   بازنده ها .
مي نشيني فكر مي كني  پس اين بازنده ها كجا هستند ؟
آنوقت است كه مي بينی برای من و تو  همه برنده اند ،
و من و تو بازنده .

راست و دروغش هم توفيقي ندارد .
من و تو ايم كه بايد باور كنيم  كه مي كنيم .

فراموش نكن ، بازي  برنده - برنده  اينجا معني ندارد .
همه  برنده اند و ما بازنده .

خوب ، بعد هم مي گويي : 
" چقدر سياه نگاه مي كنم ؟ "

آدم خنده اش مي گيرد كه پس شبهاي پنجشنبه
من و تو چكاره ايم ؟

بيا يك كاري كنيم ،
پنجشنبه شبها تو بازنده باش
قول مي دهم ظرفهاي جمعه ظهرهايت را من مي شورم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸

دلم می خواهد بيدار شوم طوریكه بر افق ، عمود باشم
آنوقت ببينم يكی دارد برايم نقاشی می كند ،
يا شايد دندانهای خرابم را پر می كند .
بعد دستم را می گيرد می برد روی ماشينش می گذارد                                   
می بينم هنوز داغ است ،
می گويد يادت هست ديروز با هم اسكی بوديم !؟

پ . ن :
كسی پای سالم سراغ ندارد ؟
چپش خيلی مورد نياز است/.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧

paint Me








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱

 

خواب ديدم من را فرستاده اند تايلند
تا آنجا غسل جنابت  تبليغ كنم ،

من هم با خيال آسوده نشسته ام
با ديويد نعلبنديان شطرنج ،  بازي می كنم.

فرقي هم برايمان نمي كند كداممان ببازيم

تمام دعوايمان سر اين است كه كداممان با سياه بازي كند !
آنوقت يكي آمده مي گويد
امروز عزاي عمومي است
و مهره سياه ها را بر مي دارد براي خودش ،  مي برد .


بعد مي بينيم جايي پايين كمرمان دارد درد می گيرد ،
مي رويم غسل جنابت مي كنيم
كه خداي نكرده  آش نخورده ، دهان سوخته نشويم /.

 

پ . ن :
اينكه همه آرام حركت مي كنند مي دانم كه مال خوابست
اما اينكه صداهايشان دورگه مي شود چه ؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٦

دو روزست كه روزها بيدار می مانم و شبها می خوابم !
نمی دانم کار تغيير فصلست ،
يا به رژيم غذايی ام برمی گردد ؟
شايد هم بخاطر زياد رقصيدن آن دختری باشد 
كه يادش رفته بود  ، جايی مثل اينجا ،  نه بايد زياد خورد
و نه بايد زياد اعتماد كرد /.


-----------------

صبح ها دو داركوب هستند كه من را بيدار می كنند ،
يكی روی تنه ي سپيدار می زند
و آن يكی توي كاسه سر من

خدا را شكر میكنم اينجا كلاغ پيدا نمی شود /.

-----------------

چند و چونش را نمی دانم
اما می دانم خيلی گران است
اگر بخواهيم تا آخر عمر همينطور مجرد باقی بمانيم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۱

خدا تصميمش را گرفته بود
می خواست جهان را سياه و سفيد خلق کند
اما خواست ادای دموکراتيک ها را در بياورد
گفت آخرش كه معلومست چه می شود بگذار رای هم بگيريم كه
به نظر شما دنيا را چگونه خلق كنيم بهترست ؟
"رنگی"  كه تصويب شد ،

فرشتگان با ترس و لرز  نوشتند  :
بنابر رای اكثريت و مشيعت ملوكانه ، جهان سياه و سفيد  خلق می شود /.













نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦

بالا می آوريم آنقدر که سر تا پايمان پر شود
از تکه های گوجه فرنگی ناهار امروز سلف ،
بعد اُدكلونمان را در می آوريم
کمی نگاهش می کنيم ، طوری كه همه نگاهش كنند
می رويم مي نشينيم سر كلاس
به بچه هاي مردم چيز ياد مي دهيم
سرمان هم درد می كند برای
مانتوئی كه از روی پائی كنار رفته باشد
يا دختری كه مشروطست و نمره می خواهد/.







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥

بعضی وقتها چيزهائيست که
هيچ ربطی به هوش و استعداد و زرنگيت ندارد.

آنقدر خصوصيست که فرقی هم نمی کند
پدرت چقدر درس خوانده يا مادرت چقدر می فهمد.

خودت می مانی و وجدان خودت.

آنوقت بايد بنشينی چرتكه ات را درآوری ببينی
كدامشان را چند بفروشی تا مغبونش كني.

نمی دانم تجربه اش كرده ای يا نه ؟

اما تو فكر كن مثلا بخواهی بين آنجلينا جولی
و مونيكا بلوچی يكی را برداری برای خودت/.

 








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤

پست تر از من هم پيدا می شود ..

نه اينکه فکر کنيم من خيلی پستم ،
ولی مطمئنم كسی پست تر از من هم پيدا می شود

خيلی ساده است
كافيست كمی اعتماد كنی
بعد تمام رمز و رازهای عاشقانه هايت را فاش كنی
آنقدر كه احساس كنی خوشبختر از اين نمی توانی باشی

آنوقت است كه می بيني پست تر از من هم پيدا می شود/.







VS

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۱



زنها خوب مردها را " می پزند "
تا آنچه دوست دارند به کرسی بنشانند
و مردها خوب زنها را " خام " می کنند
تا از آنچه می خواهند به راحتی بگذرند


شايد هيچكدام قرار نيست پيروز شوند/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٩

دوست دارم راه بروم

فرقی هم نمی کند ، سوئيچ توی جيبم باشد يا نباشد
حتی خيلی وقتها دوست دارم بدوم
آنقدر که برسم به جائی که پياده رو آنجا تمام می شود
و بشنوم صدای ترمز ماشينی را که جلوی پايم می ايستد ،
دستش را روی بوقش می گذارد و شروع ميکند به فحاشی.

آنوقت خداست که تصميم می گيرد :

بالای سرم بايستم و به خودم نگاه کنم ؟

يا

با نگاهی آرام به راننده لبخندی بزنم ،
دستم را توی جيبم کنم  و  دور شوم !









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۸

اندکی صبر ، سحر نزديک است ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸

هر سال رمضان که می شود
خدا را می آوريم چند شب ميهمان می کنيم
از قديم که يادم می آيد ،
پدربزرگ مرحومم هم همين كار را می كرد
تا ببيند روزه هايمان را داريم می گيريم
و نمازمان را هم می خوانيم.

--------------

شبها كه نماز جماعت  می خوانيم
امام جماعتمان را  قرعه می اندازيم
اين را هم بگويم كه نه از اين عمامه ها دارد‌
و  نه عبائی  سر دوشش می اندازد
خودمانيست ... خودمانی تر از  خودماني
از اين پيراهنهاي قرمز بسكتبال تنش است كه آستين ندارد
از آنهائی كه عكس كله گاو دارد جلو اش
و پشتش درشت نوشته  ۲۳
موهايش هم كمی سفيد شده
اما آنقدر نيست به اندازه پدرم.
پدرم ميگويد حتما رنگ می كند تا
جوانتر بماند ،
خدا می داند !؟

--------------

آنطور هم كه می گويند "هر چيز كه بخواهی می دهد" نيست
بعضی وقتها كه نگاهت می كند
می خواهی نباشي.

--------------

"خوبيش اينست كه چشم و دل سيرست"
اين را مادر بزرگم می گويد.

می گوید مثل حاج آقاها نورانيست
ريش بلندی دارد
و عمامه سبزی به سر ..

نمی دانم شايد او زيادی پير شده يا
شايد من زيادی جوانم !
نمی دانم /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٩

آخرين فرشته را همين امروز كشتم
آنقدر ها هم كه فكر می كردم كارسختی نبود
چقدر فرشته ها مهربانند حتی وقتی كه آنها را می كشی
با مهر بانی به تو لبخند می زنند

راستش نمی دانم از كی شروع شد
شايد از وقتی كه جائی خواندم ،
روميان قديم در افسانه هايشان داشته اند :
هر كسی فرشته ای را بكشد عمر جاودان می يابد
و تمام گناهانش با آن ، برای هميشه به آسمان می رود.

پ.ن: فكر نمی كردم  روزی عادتم شود /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۳

می گذرانم روزگارم را با
بد خلقيهای پدرم
حرفهای مادرت
و ادا ـ اصولهای تو


اينها روزهايم را پر ميکنند و گاهی هم خالی/.


--------------------------------------------

سه ـ چهار بار كه با هم ماه عسل برويم
قول مي دهم براي هم " Bye "  پرتاب كنيم
اينها همه تب هاي قبل از ماه عسلست
يا خودماني ترش پيش از " سانفرانسيسكو" /.


--------------------------------------------

يكي _ دو بار خوديها بايد دور هم جمع شويم
آنقدر هم زياد نباشيم كه حسابمان از دستمان در برود

بعد با كلي تفضيل براي خودمان بيانيه صادر كنيم
و قطعنامه اي هم امضا
كه تكليف بيمه و بازنشستگي اين روسپي ها را
كي ميخواهيد معين كنيد ؟

امضا محفوظ  يادتان نرود !

آنوقت می نشينيم سبزی آش پشت پای بتی را
دور هم پاك می كنيم و سير
پشت سر او و روابط شوهرش با خودمان غيبت میكنيم.

--------------------------------------------

چقدر احترام گذاشتن به كساني كه فكر مي كنيم
 از ما بهترند كارآسانيست
...
و چقدر احترام گذاشتن به آنها كه مثل خودمانند كار احمقانه اي !


مي بيني كجا زندگي مي كنيم ؟!


جان و دلمان مي رود براي آنها كه مهر ورود مي خورد توي پاسپورتشان

و فكر هم مي كنيم همه يا دكترند، يا وكيلند و يا مهندس
آنقدرهم باور مي كنيمشان كه خودشان مردد مي شوند كه نكند همينطور باشد
خلاصتان كنم ،
آنجا راننده و كارگر و نظافتچي و پيك موتوري وجود ندارد /.


--------------------------------------------

جدي مي گويم
تو مشكلي نداری ..
شايد تمام ناراحتی هايت مال روي زيادت است
تنها راهش كشيدن است  - خجالت كشيدن -
شايد مقداري قابل تحملت كند براي خاستگارهايت
تا انقدر وقيح جلوه  نكني و از آن مهمتر
نانجيب ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳

پاهايم ديگر بو نمی دهند !

نمی دانم بخاطر محيط اينجاست
يا از شرم پرستارهاست ...


اوه !  نکند بريده باشندشان ؟
 







7

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۱

چقدر سرم درد مي كند
سرم درد مي كند براي اينكه تمام راننده تاكسي ها را بنشانم كنارم
و آنقدر آرام رانندگي كنم كه تمام عمرشان مجبور شوند
در ترافيكي كه من باعثش بودم تمام عمرشان را بگذرانند.

-------------------------------------

زندگي چقدر تازگي ها درد مي آورد
گاهي مي گويند زين كه پشت و رو مي شود همچين حالت هائيست
اما عجب روئي دارند اين زنها

هر روز سواري مي كنند آخر شب هم براي خرشان ، اسبشان ،
نمي دانم قاطرشان قيافه مي گيرند كه فلان بودي و فلان جور كردي
تا مبادا فكر كند امشب ازان شبهاست ... بيچاره ..

عجب روئي دارند اين زنها /.

-------------------------------------

 

 

يعنی زندگی . 

Do what you like
Like what you do

 

-------------------------------------

فاكتورها را كه صادر كرد آمد نشست كنارم
دستش را انداخت پشتم نگاهم كرد و گفت :
كارم زياد شده ديگر نمي رسم پشت هم
برايت لقمه بگيرم و كارهايت را برايت انجام دهم
من را مي بخشي
اما مي شناسي دكتر را كه آدم كج مزاجيست ..
اگر به موقع كارها را تحويل ندهم ،
همين نون بخور و نميرمان را هم قطع مي كنند
شكر كه كري و نمي فهمي كه چه مي گويم
ولي كاش دست و پايت سالم بود
تا لا اقل كارهای خودت را خودت انجام مي دادي
پسرم ...
خدا مرا چرا اينگونه اسير تو كرد  ؟
و تو را اسير من ؟  
...  نمي دانم !


اما نمي دانست سالهاست ياد گرفته ام
از روي حركت لبها ، 
بخوانم ديگران چه مي گويند/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧

قديمتر ها فكر می كردم
تمام دخترانی را كه می شناسم متفاوتند
يكجوری يا يك شكلی !
بزرگتر كه شدم فهميدم نقاط اشتراكشان هم با هم زياد است
به شزطی كه شرايط را بتوانی برايشان خوب نگهداری

الان كه فكر می كنم ازين بزرگتر نمی شوم
می بينم چه اشتباهی كردم كه اينقدر فکر کردم
کاش بيشتر می ديدم ...

----------------------------------------------------

نمی دانم اين مجری ها را از كجا می آورند ؟

به صِرف اينكه كسی كلاسهای بازيگری امين تارخ را برود
و از همه بازيگری فقط همين پرروئيش را ياد بگيرد و ابرو بر داشتنش را (ا)
دلت می خواهد كاری كنی كه تا بحال نكرده ای ...

آنقدر كه تمام فحشهای فراموش شده دوران كودكيت که
فراش مدرسه ات به زنش می داد را به ياد بياوری تا با همان لحن نثارش كنی

----------------------------------------------------

همه زنها نفهم نيستند

بعضی هاشان متوجه نمی شوند
و بعضی ديگر درك نمی كنند

اما همه مردها نفهمند /.

----------------------------------------------------


دوستش داشتم كه كشتمش وگرنه باهاش زندگی می كردم .

امضا : تو








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢

همه مثل همند
هيچ فرقی نمی کند
فقط اسمها تفاوت می کنند
و شايد قيافه ها
کاری ندارد ، امتحانش خيلی ساده است
و شايد كمی هم خطرناك /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٧

زندگی را دوست دارم ..

آنهم اين نوع هِرتَكی اش را








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳

شما هم امتحان کنيد ..
ببينيد  که ديگر نمی بينيدش !

اينجا








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳

ياد گرفته ايم از بالا نگاه کنيم ...
شايد ياد هم نگرفته باشيم چون
اصلا هوشش را نداريم که ياد بگيريم
کمی که احساس می کنيم ..
آنوقت دوست داريم از بالا نگاه کنيم

شايد اگر ادای خدا را در بياوريم
کمپلکس هايمان فروکش کنند
يا اعتماد به نفس پيدا كنيم !
وقتی بگمانمان ماشينمان كه گرانتر می شود
خودمان هم بيشتر می ارزيم ...


بگذار اين نگاه پوپوليستی اپيدمی بشود

آنوقت همه ميرويم نرم افزار جامع مديريت گاوداريمان
را بروز می کنيم ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳۱

 

اولين بار كه ديدمش در طبقه دوم سهلان بود ..
پشت ميزش نشسته بود وبه مانيتور
ش
چشم دوخته بود
ازين هدفونهاي مونو كه شبيه سمعك پدر بزرگهاست توي گوشش بود
و داشت موسيقي گوش مي كرد،
 آن هم بلند ، شايد خيلي بلند
پاكت سيگار قرمز رنگي كنارش بود و سيگاري روشن توي جاسيگاري
كه دودش صورتش را وهم آلود كرده بود
موهايي بلند همراه ريشي بلند تر از پشت، هيبتي عجيب برايش ساخته بود
شايد هيچ كس و هيچ چيز باعث نمي شد چشم از مانيتورش بردارد
يا نگاهش را به سمت ديگري بچرخاند
خيلي مرموز بود و سريع ...
آنقذر كه حركت دستهايش را روي كيبورد به سختي مي شد رد يابي كرد
هر چه بود صفحه مشكي اتوكد بود و" وين اَمپ"  باز روي آن با رقص نور معروفش

گفتند كامپيوترت را او برايت جمع  ميكند
خوشحال بودم ، هديه قبول شدن دانشگاهم بود
مي گفتند همه چيز درباره همه برنامه ها مي داند
مي گفتند خداي
LISP
است و خداي اتوكد
مي گفتند كامپيوتر را نمي داند بلكه مي بلعد
قرار بود از آن كامپوترهاي آنروزي ، نه امروزي (!) برايم جمع كند

آنموقع
 Pentium II 300 خدائي ميكرد آن هم از نوع Celeron
اش
هارد هم
6GB   شايد بيشترين ظرفيت بازار بود و 64 MB RAM هم بيشترين

يادم مي آيد همه مانيتور 14"  داشتند كه من "15 را خريدم و خوشحال بودم
850.000 تومان بي زبان را داشتم خرج چيزي مي كردم كه وقتي روشن مي شد
حتي بلد نبودم دوباره خاموشش كنم.

پسر خوش قيافه اي بود و شايد از آن مهمتر بسيار مؤدب ،

قد  متوسطي داشت و لاغر هم نبود
به حرفهايت تا وقتي كه حرف مي زدي گوش مي كرد
ساكت و آرام و متين ...
من يادم نمي ايد ميان حرفم پريده باشد
گرچه من كارم بود هميشه

زياد كار مي كرد
آنقدر كه چشمهايش از بی خوابي هميشه سرخ بود
و زندگی را جور ديگری می ديد
جوری كه خودش تجربه اش كرده بود
يا جوری كه دلش می خواست باشد

نمي دانم چرا فقط خوبها مي روند
و بدها مي مانند ؟

خداحافظ  DIO  ...   خدا  حافظ !
پرواز به سلامت ...

دلم برايت تنگ می شود /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳٠

باورش خيلی مشكل است
اما وقتی می بيني
ايميل ياهو  را هم فيلتر كرده اند !

و برايت تصميم گرفته اند
امروز  ايميلت را چك نكني
خيلی عصبی می شوی
آنقدر كه می روی  می گردی ، 
می بيني تمام سايتهای porno بازند‌ !!

می فهمی خيلی چيز ها آنجوری نيست كه به ما می گويند

گفتم شما هم بدانيد ..

وقتی همه سعی می كنند زياد سؤال نپرسند ،
تا مبادا زندگی سخت بگذرد
و هيچ كسی هم نيست كه جوابت را بدهد

آنوقت آسان می شود برايتشان تصميم گرفت
و شايد هدايتشان كرد

باورتان شود /.

 
---------------------------------------

blogrolling را هم بايد فراموش كنيم
ميگويند اين همانكار را می كند خيلی ساده تر و شايد بهتر

ولی من جايتان باشم همه لينكها را از آرشيوم پيدا می كنم
لينكشان را دستي داخل قالبم می گذارم ، خلاص ! 

آنوقت منتظر می مانم خودم را هم فيلتر كنند
شايد اين وبلاگ نوشتن از سرم بی افتد
و بروم مثل بقيه سراغ  كار و باری
مثلا چشم چرانی ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٧

کوتاهی ميکنيم ...
آنقدر که قدهايمان هم دارد هر روز كوتاهتر می شود
آنوقت همه آرزو دارند کاش بلند بودند يا شايد بلندتر
كوتاهيم كه کوتاهی می کنيم ..
کوتاهيم ديگر ..

------------------------------

حواسم نبود روزيم را اينها می دهند ،
فکر میکردم هنوز هم مثل آنوقتها روزی را خدا می دهد !
فهميدم پنجشنبه ها فقط خدا ، عالم است
و اينها رزاق (!)

اينها از وقتی آمده اند ،
تقسيم كار هم كرده اند
كه خدا به همه كارهايش بزسد !
دوستان هم شايد به نوائی ..

------------------------------


اينجا يكی مُرده است يا شايد هم كسی كوتاهی كرده است ،‌ نمی دانم !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٦

چقدر با کُنتراست غذا می خوری ! 
... ممم !  عکاسی هم بلدي؟








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٥

نمی دانم  چرا نمی گويند :
نون ، واو ، ميم ، ی ، ه

كه آبروی آدم جلوی چهارتا دختر ترشيده نريزد ؟







FRI

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۱


جمعه ها چقدر ساده می شوم .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۱

جائی هست كه من و تو می رويم آنجا هوا خوری ،
هرازگاهی هم هوای خوبی دارد ..
بعد می آييم نفسمان را برای مدتی حبس می كنيم
تا طاقتمان طاق شود ‌،‌‌
آنوقت دوباره بايد برويم
تكليف طاقتمان را روشن كنيم .

هيچ دقت كرده ای ؟
بعضی وفتها طاق يا جفت هم زياد باهم فرقي ندارند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۱

برای تمام داستانهای زندگيمان قهرمانهائي داريم
بايد بگرديم و پيدايشان كنيم
شايد بشناسيمشان و شايد هم
هيچوقت پيدايشان نكنيم
اما می دانيم خودمان هيچوقت قهرمانش نبوده ايم
دور يا نزديكش به چيزی بستگی ندارد
كه خودمان را وابسته تقدير كنيم.
بنشينيم ...
فكر هم نكنيم ، زندگی ارزشش را ندارد /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٥


به هر طرف كه نگاه می كنی
گل و بلبل دارد فوران می كند اينجا ..
آنقدر زيادند که بعضی وقتها گلها اشتباهي پرواز می کنند
و بلبل ها بو می دهند . 
مردم هم می خندند به آنهائی که
نديده اند گل و بلبل های ما را اينجور 
ـ كه چقدر نديد بديدند ! ـ

کسی چه می داند ؟
شايد هم كسي نمی داند ،
و شايد هم اصلا كسی نيست كه بداند !

به هر حال اينجا آنقدر ها هم فرق نيست بين آنها كه می دانند
و آنها كه نمی دانند ،

هر دو يا گلند يا بلبل !

هركسی كه گل نيست ، بلبلست
و آنكه بلبل نيست ، حتما گلست


يادتان باشد اينجا اصل بر "نبودن"  است ، نه بودن .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۳


برای جمع نوشت

زیاد دنبال هم می گردیم .. 
آنقدر که یادمان می رود کی باید بایستیم و به چپ و راستمان نگاه کنیم و
شاید برگردیم و شکلکهائی را که پشت سرمان در می آورند را خنثی کنیم.

چقدر سخت است زندگی در جائیکه  آی کیو منفی فراوانست آنجا
ولی تمام بقال هایش تیز هوشند.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۳

اگه می فهميدم اين سرنوشت من رو چه كسی داره اينجوری می بافه
حتما ازش می خواستم كه همين الان اون رو بشكافه


« هديه تهرانی ـ خانه ای روی آب »








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٥

سالها بود کسی ديگر فکر نمی کرد ..
همه دانستنيها را ، يك نفر فهميده بود
و بجای همه فكر می كرد .

ديگران هم آسوده ، به كارهای مهمترشان می رسيدند
به چشم چرانيشان ...









نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٥








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٤

قبل از مصرف حتماً تکان دهيد .








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳۱



و چقدر نفس کشيدن سختست ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۸

فكرهايم را كرده ام
دوتا مي شوم
يكی برای روزها
 و
ديگري مخصوص شبها
روزها شق و رق راه ميروم ، گوچي مي پوشم و كريستين ديور مي زنم
نمي گذارم تيزي صورتم هيچكدام از زنها را ناراحت كند
و زبانم را صبح به صبح نرم مي كنم
آنقدر نرم كه فراموش كنم چقدر مي چرخد
و شبها عينك آفتابيم را مي زنم ،
آنقدر براي خودم قيافه مي گيرم كه
تمام دختراني كه كنارم خوابيده اند
از بوي بدم توي دهانم استفراغ كنند ..
آنوقت مزه  مزه مي كنم

چقدر طعم دختران باكره ، گس و تند و تلخ است/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٧

فقط كمي توافق لازمه
تا به تداخل برسيم  ...  همين‌ !








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٥

سرتعظيم فرود می آورم
در برابر تمام چهار پايان
مونثی  که روی هر  دو
پايشان  راه  می  روند
.
.
.
.
سر تعظيم فرود می آورم.
.
.
سرتان را بلند نكنيد ..
خواهش می كنم
بخوريد و به زندگی فكر كنيد .
.
.
ببخشيد ! ، راستی دستتان كدام بود ؟
.
.
.
پيش خودمان می ماند ،
صدايش را هم در نمی آوريم .
.
.
.
بگذار خودمانی تر بگويم ..
.
.
مآ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ...








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٢

و تو چه می دانی كه من كيستم ؟
هر آنگاه كه مرا ديدی گمان كن كه همانم
و غافل بگمانت باز بمان ..
هم او خداست كه می داند كدامين بنده ،
كدامين بوده است و كدامين نيز می ماند/.

‹‌ گزيده ای از توهمات يك ذهن كمائی ›








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٢

چقدر عشق به آدمها سخت است ،
می آيد و می رود ...
و
چقدر تنفر داشتن آسانست ،
می آيد و می ماند /.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۸


ديگر لازم نيست آرايش كني و
لباسهاي تنگ و کوتاه بپوشی ..
فقط كافيست حول نقطه اشتراك همه اشان
حرف بزني ، كنجكاوي كني و احيانا مقداري هم تامل.

آنوقت می بينی چقدر خواستنيت ميکند/.








نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥

قسمتِ مسلمانها ،
روی ديوار بهشت نوشته بود :

 

 "دوست عزيز!  لطفاً حد خود را رعايت فرمائيد. "

 







 

نويسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۱

برای ميانبرهای سی ثانيه ای


خيلي با خودم كلنجار رفتم ، اما ديگر امانم را بريده بود .
نمي دانم اين بي خوابي چرا فقط شبهايي به سراغ من
مي آيد كه صبحش هزار تا كار دارم ؟
هر كاري كه بلد بودم كردم ، از گوش دادن به راديو تا
شمردن تعداد دورهاي فنر تنگستن داخل چراغ خوابم.
خوابم كه برد ، خواب عجيبي ديدم ..
خواب ديدم كه پارسا به من تلفن كرده و
بي مقدمه گريه كنان مي گويد :  مُرد ..!  شادي مُرد ..!!
صبح كه بلند شدم  فكرخواب ديشب از ذهنم بيرون نمي رفت
با خودم گفتم  اي كاش هيچوقت نمي خوابيدم .
ظهر كه از سر كار برگشتم تلفن را برداشتم تا
با پارسا تماس بگيرم و شايد از خوابم برايش حرف بزنم
اما پارسا نبود ...   ـ  بيشتر نگران شدم  ـ
به موبايلش زنگ زدم صداي قرآن مي آمد و گريه پارسا كه مي گفت :

ديشب چقدر راحت گوشي را گذاشتي  بي وجدان /.