زود خالی می شویم ! ،
آنقدر زود خالی می شویم که حتی یادمان می رود
دفتر کار جای کار کردن است ، خانه ی مجردی ،  مال خالی شدن !

آنوقت است که یادمان می افتد پدر پسر شجاع ،
اولین پدری بود که این تغییر کاربری را فهمیده بود ، وقتی که
هر روز با خانم کوچولو دوتایی قایم می شدند و تا صبح هم پیدا نمی شدند



پی نوشت : پسر شجاع بی چاره ! ،
آنقدر چشم گذاشت تا دیگر چشم و چالی برایش  نماند این آخری ها

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
تگ ها :


 

از این به بعد دستنوشته های من رو تو مجله دنیای جوانان بخوانید.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧


Don't Forget


هیچوقت یادت نرود که حتی ک .. شعر گفتن هم طبع شاعری می خواهد /.



 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱
تگ ها :


ف مثل فرحزاد ..

خواب دیدم تمام مادر زنهای دنیا آمده اند بالای سرم
ایستاده اند دارند در باره دندانهایم نظر می دهند.

مادر زن ترینشان هم نشسته پایش را روی پایش انداخته
پکی به سیگارش می زند و می گوید : ارتودنسی لازم دارد !؟

بعد هم با اشوه دستش را  توی دهانش می کند، دندانش را در می آورد 
فخر فروشانه نشانم می دهد که 
ببین چقدر مرتب است .. !

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤
تگ ها :


Harly Davidson

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤
تگ ها :


لايف ايز لايف

جای جای تنم ...

جای جای
تنم  .. !؟

اِ ... م  !!


جای جای تنم  ،  جای ِ  ، جای جای تن توست /.

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩
تگ ها :


treatment punishingly

چند وقتیست کار من شده
دید زدن زنهایی که بعضی وقتها یادشان می رود بعضی کارها را بکنند.


پ.ن : این روزها آدمها بدجوری به خودش رکب می زنند/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ ها :


۱۹۷۸ -۱۳۸۶


ذوق و ضیق و زنجیر ِ این روزها

شاید همان زر و زور و تزویر آن روزها باشد.

همیشه استثمار می شویم ...


شاید این بار با زن /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ ها :


Father and God

"پدر پسر شچاع " بزرگترین کابوس تمام زندگی من است .

 ۲۷سال است ...

هر روز صبح چشمم را که باز می کنم
باو سلام می کنم

و هر شب موقع خواب با  شب بخیرش چشمم را می بندم .

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ ها :


To be Bee

بودنت به نبودنت  در .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠
تگ ها :


ََِADS



این روزها همه  دستنوشته های پسری در حال کما  را می خوانند .

شما چطور ؟!

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها :


 

بیهوده ترین کار دنیا زن گرفتن است
نه این که من بگویم  نه !
این را بزرگترین زن ذلیل های دنیا هم تایید می کنند .

بقول دوستی که می گفت :
زن گرفتن یک پرتاب ۳ امتیازیست ..
وقتی که کار آدم با یک پنالتی هم راه می افتد !

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
تگ ها :


There is not a paradise in reality

من همیشه ترسو بوده ام
آنقدر ترسو که شبها از ترس پدرم هیچوقت توی جایم نشاشیدم
ترس ..
تمام زندگیم را مدیونشم

یا

شاید هم تمام فرصت های از دست رفته ام را /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧
تگ ها :


می اند یو

سینما تقدیم خمار چشمان و 
موزیک هم ارزانیه مو قشنگها ..

من و تو می مانیم با یک بهزیستی بزرگ به بزرگی دنیا /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
تگ ها :


Life ِDescription

زندگی عبارتست از مجموعه ای از تصمیم های غلط /.


پی نوشت :هیچ چی شاشیدن سرپا زیر بارون بهاری نمی شه /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
تگ ها :


Me again !

- این روزها خیلی ترسو شده ام .
شاید تقصیر این شبهایی است که روز نمی شوند 
و شاید هم تقصیر خودم که آدم نمی شوم.

فکر می کنم آدمهای بزرگ همیشه کارهای بزرگ نمی کنند
شاید این بزرگی کارهاست که از انها آدمهای بزرگی می سازد.

پ.ن :
آخرین باری که کار بزرگ کردم کی بود؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :


+

در جماعت نسوان که می روی
تازیانه را فراموش مکن.

« نیچه »

پ . ن : خیلی تنهام /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳٠
تگ ها :


Spanish Harlem Monalisa

همه زنها مثل دستمال کاغذی اند .
ولی بعضی شايد دستمالی که حیفت می آید دورش بیندازی /.



پ.ن :
این هیچ ربطی به این ضرب المثل معروف ندارد که : 

زنها مثل کفش ملی می مانند 
هم زود از قیافه می افتند و هم مرگ ندارند .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٢
تگ ها :


‌Bare to Dare

کمی فکر کنیم
ببینیم چرا همیشه دنبال اینیم که حکم قطعی صادر کنیم؟

بعضي وقتها چقدر خوب مي شود بفهميم
هيچ جيزی قطعي نیست تا وقتيکه زمان وجود دارد.

مصداق بارزش اینکه
ژيانی كه دیروز آن همه مسخره اش مي كردي ،
امروز زانتيايي است كه عاشقشي/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٥
تگ ها :


2nd Honey Moon

 
سه چهار سال می شود افتاده ام به روزه خوری .
از آن وقتی که آن پیر مرد مو سفید آمد توی خوابم
دستم را گرفت برد بالای آن برج بعد هولم داد پائین . 

چشمم را باز کردم دیدم نشسته ام پیش تو دارم  بله  می گویم
عسل را که خوردم یادم افتاد که :  " ای وای ! من که روزه بودم ؟! "


پ.ن :
حس عجیبیه ... !

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :


Honey Moon

باورکن
چشمهایم را بستم و بزرگترینش را همان اول خوردم /.


پ . ن : نگاهم که می کنی می فهمم باید دستم را توی جیبم کنم 
           ببینم چقدر پول باید برای این قورباغه ای که امروز خوردم بدهم ؟!


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :


هاني مون



نترس !  ... . نيگاه :

"من تمام زندگيم رو خيلي راحت به يه عشق باختم ."

زندگي رو بي خيال،

عشقه كه ميمونه /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۸
تگ ها :


The stars on my shoulders

منی که  تا دیروز یک ستاره هم توی آسمان نداشتم
نمی دانم با این همه ستاره ی روی دوشم حالا باید چکار کنم ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧
تگ ها :


[shape of Paradise in my mind]

خداي من !
هيچ مي داني‌ ؟
چه بهشتی می شد ،
این بهشتت  ، اگر ،
زنهاي بيوه را هم به ميوه هاي بهشتت اضافه مي كردي !

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٧
تگ ها :


T&J are be the same at my P.O.V

همه زنها بلدند حوصله آدم را سر ببرند
و همه دخترها بلدند چطور آدم را سر حوصله بياورند .


اولي را مردهايي كه ازدواج كرده اند مي فهمند
دومي را آنهايي كه هنوز مجردند .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱٦
تگ ها :


 

سانسور

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۱
تگ ها :


Going back to home

آخيييييش ...

دلم برای يه اوغ زدن سير توی دستشوييمون تنگ شده بود .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٤
تگ ها :


 

- می ترسم ...

- مگه بار اولته ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٤
تگ ها :


To be young / To be old / To Be


۱
-------
خودم را در آغوش می گيرم
محکم روی تخت پرتاب می کنم
آنوقت توی چشمهايم نگاه می کنم
سرم را تکان می دهم و اشك می ريزم ،
پول را روی تخت می اندازم و می روم .

۲
-------
خودم را می بينم که توی آشغالها به دنبال خوراکی می گردم
به طرفم می روم ، دستم را بلتد می كنم
و محكم با پشت دست توی دهانم می زنم
دهانم پر خون می شود ،
آنوقتست كه مجبور می شوم  فــــــــــــــــــــــــــــــرار  كنم .

۳
-------
منتظر تاكسی ايستاده ام
تاكسی جلوی پايم می ايستد
راننده اش خودم هستم كه كمی جوانترم
و مسافری دارد كه خود ِ پيرم شايد باشد 
سوار نمی شوم ،
منتظر می مانم تا با تاكسی بعدی بروم
و شايد هم با مترو ؟!

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٩
تگ ها :


like as a holy shit


اينكه اين روزها جدول زندگی ،
خانه های سياهش بيشتر از سفيدش شده به كنار

اينكه عاقبت وقتی بعد از يك عمر جاكشي
حلش كه می كني ، می بينی
جايزه اش فقط مرگ است هم به كنار


اما اينكه من رفته ام از اينجا و تو هنوز فكر می كنی من هستم چه ؟


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸
تگ ها :


Military constipation

تخيل هم چيز غريبيست .

فکر کن يك روز آفتابيست ، آرام خوابيده ای کنار ساحل
دمر افتاده ای روی ماسه های نرم با گيلاسی خنك توی دستت
و زيباترين دختر توی روياهايت هم دارد عاشقانه ترين
ماساژ تمام عمرت را خالصانه تقديمت می کند .

پ.ن :  به قول دوستی shit ! /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
تگ ها :


MADAGASCAR

می داني آنهايی كه می روند تا مرد شوند ، آنلاين نمی شوند ؟ 

پ.ن : امروز ، يك روز قبل از آن روزيست كه می فرستندمان مرد برگرديم/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥
تگ ها :


 

Pasarela Gaudi fashion show in Barcelona, Spain

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۳٠
تگ ها :


Kiosk Album


مردک گنده آمد توی پارکينگ مترو
ماشين صد ميليونی اش را کنارم پارک کرد
بعد از من سراغ اتوبوسهای هفت تير را گرفت.

اينجاست که به خالق dailyness  افتخار می کنم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥
تگ ها :


« Leftside which is the rightside »


بار اولي كه پدرم من را خورد تا مادرم من را به دنيا بياورد
پدر مشكل بيرون روي و اسهال داشت .


درست يادم نيست بار دوم ، پدرم من را خورد
يا مادرم من را در غذايش ريخته بود ؟
كه پدر فهميد و همه را استفراغ كرد و مادر را كتك سيري زد .


اما بار سوم
نه پدر من را خورد و نه مادر كاري كرد .
فقط يادم مي آيد
كسي دستش را روي دهان مادرم گذاشت و گفت :
هيسسسسس .. !!!
و همه چراغها را خاموش كرد / .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۱
تگ ها :


Hornism

مردي ،  مال طيّب بود كه مُرد .
الان ديگر مردي نمانده كه بخواهد مردانگي كند .

خيالتان را راحت کنم
آنهايی كه ادعايي هم دارند
يا توي رختخواب دارند موس موس زنهايشان را مي كنند
  دارند حسرت هيكل زنهايش را مي خورند /.
Spice Platinumيا نشسته اند پاي

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠
تگ ها :


M. A .G .N. U. M

هر روز كه مي گذرد  سورئال تر  مي شوم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩
تگ ها :


Mind the GAP



هر روز صبح كه بلند می شود ،
نيت می كند

" تا شب روی اعصاب باشم  ،  قُربَتاً اِلی الله " .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٤
تگ ها :


Suffisticated


بعضی وقتها فكر می كنم
اين مرد هايی که عاشق دختران نابالغ می شوند
شايد همان پسرانی بوده اند که عاشق زنهای گنده می شدند .


پ . ن : دارم پوست می اندازم /.


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٠
تگ ها :


Spicy


اينجاست كه مي فهمي
گاندُلف چون ريش داشت
از همه ی هابيتها بلند قدتر بود
و چون از همه ی هابيتها بلند قدتر بود
پس بيشتر هم مي فهميد .

مصداق بارزش اينكه :

سال "سگ" را مي ناميم ، سال " پيامبر اعظم " نه اكرم !
آنوقت خوشحال از درايتمان
مي نشينيم از همين حالا ، فكری براي اسم سال بعد بكنيم/.

-----------------------

دوستي برايم بالاي منبر رفته بود كه:

براي خوب بودن فقط يك دست كت و شلوار گران قيمت و
يك كروات با گره اي باندازه توپ تنيس و
كمي ژل و مقدار زيادي ادوكلن كاقيست .

اما براي خوب ماندن چه ؟

گفتم : خرج آن كمتر است ،
يك زبان چرب و نرم ،  فقط و فقط /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٧
تگ ها :


Me and Myself

من و خاطراتي كه هيچوقت اتفاق نيفتاده اند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٤
تگ ها :


ع . ب . ث

« اپيزود اول »

امسال ، سال خوابهای مغشوش من بود .

تعبير خوابهايم را هم زني مي كرد كه هيچوقت شوهر نكرده بود 
چون خواب ديده بود كه شوهرش او را مي كشد ،
تكه تكه مي كند و بعد مي خورد /.


« اپيزود دوم »


هميشه فكر مي كردم يكي آن بالا دارد ما را بازي مي دهد
اما تازه امسال فهميدم بازي دادنش به كنار ،
بعضي وقتها با آدم ، بازي هم مي كند /.


« اپيزود آخر »

زنهاي خوشبخت
هميشه يا دارند پيراهن شوهر ايده آلشان را اطو مي كنند
يا پز ماشيني كه شوهر مهربانشان ديروز برايشان خريده را
دارند پای تلفن به صميمی ترين دوستشان مي دهند .


اما مردان خوشبخت

هميشه يا دارند با دختر ايده آلشان لاس مي زنند
يا نشسته اند با منشي اشان می خواهند اين بار 
از خداشناسی به خود شناسي برسند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
تگ ها :


cold play

بعضی وقتها فکر می کنم
به جای اينکه بنشينی ، استارباكس بخوری
و به Everything's Not Lost گوش كنی
چقدر می چسبد ، چشمهايت را ببندی و با تمام وجود 
گوش کنی به صدای خش دار شهرام که دارد برايت میخواند :
" يه ياره خوشگلی دارم / خوش آب و گلی دارم /
ميگم نده منو آزارم  /  گوش نمی ده به من "
و چای بی رنگت را بلند هُرت بكشي /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
تگ ها :


All that I am

تنهاترين شب زندگيم را امشب دو تايی جشن گرفتيم
من  و  خودم
توی كوچه پس كوچه های فرشته
روبروی Channel sport
با Hermes   كارلوس سانتانا



امسال  می خواهم تولدم را جشن نگيرم
می گذارم همه بفهمند چقدر دل تنگم

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۸
تگ ها :


From 1928 untill now

اولين کسی که فاحشه ها را کشف کرد
همان کسی بود که بعدا فهميد

زنان بزرگ هيچوقت در تاريخ  وجود نداشته اند
يا اگر هم بوده اند ،  
بعدا تغيير جنسيت داده اند و مرد شده اند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦
تگ ها :


Hey God! Where were you?‎

من و   هاي  تو concept 
 هاي  من
conclusion
و تو  و  

هيچوقت هم نفهميدم از کجا آمده ای ؟
روزها چكار ميكنی ؟
چی می خونی ؟
و كجاها می روی ؟
 
-----------

ما را هم حتما آفريده اي كه آنقدر بشاشيم تا بزرگ شويم ،
درس بخوانيم تا سرباز شويم ،
و زن بگيريم تا توله هايمان را بزرگ كند .

آخرش هم كه بايد بميريم !


واقعا آدم از كارهاي تو ،  همينطور چهارچنگولي مي ماند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
تگ ها :


۱۳۸۴/۱۲/۱۲ - 2006/3/3 - ۱۴۲۷/۲/۲

هی تو !

كامنتها را برداشتم به احترام همه آنهايی كه من را می خوانند

حالا ببين چقدر كوچكی كه زير پاهايم گم شدی

برو ،

تمام زورت را جمع كن ، آنقدر كه گوشهايت بگيرد

بعد كمی Eminem نشخوار كن تا دائرة المعارف فحشهايت وسيعتر شود.

آنوقت خودت را آرام رها كن ، تا صدای شِلِپ شِلِپّت را خوب بشنوم

تا وقتی سيفون را می كشم گمان نكنم كه ناكام از اين دنيا رفته اي/.

راستی مادر چطور  است ؟


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢
تگ ها :


Do me favor

من و تو و يک نفر ديگر ،
روی هم سه نفری می شويم که
چند روزیست چشم روی هم نگذاشته ايم ،
نشسته ايم اينجا ببينيم اين خروس ها  کی روی مرغها می پرند .

آخر هم سه نفری به اين نتيجه رسيديم كه
از بس كه هوای اينجا نمناكست
و مرغهای اينجا هميشه خيس ،
ديگر اينجا خروسبازی در آوردن هم خريدار ندارد .


شب آخری هم كه داشتيم راه می افتاديم ، ديدم
خروس همسايه نشسته روی نرده ، رو به همه مرغها دارد
از خاطرات خودش و انگشت وسطيش برايشان حماسه سرايی ميكند .


فهميدم اينجا هم مرد پيدا نمی شود /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱
تگ ها :


Hey ! starless night is mine


دوست دارم راه بيفتم اينجا و آنجای شهر
يکی را پيدا کنم عين خودم
بعد برايش بگويم 
اينکه زندگی نيست برای خودت درست كرده ای !

برش دارم  ببرم  سر چهار راه Free Mind
نشانش دهم چقدر آدمِ ، راحت اينجا پيدا می شود .

بعد هم هر وقت شاشش گرفت ،
تندی تابلوی Mc donalds را نشانش بدهم
بگويم نشانه بگير وسط M اش . 

گول اين دوربين های دست مردم را هم نخور.
اينجا همه تظاهر می كنند ، وگر نه دارند
زاغ سياه هواپماها را چوب ميزنند كه ببينند اين بار ، اول به كجا می خورند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩
تگ ها :


Wee - Wee


بوی وايتکس ..؛

و مردم زود فهم ما

بوی وايتکس ..؛

و اين تبليغ معمای خستگی در كن

و باز بوی وايتکس ..؛

و من  ..

كه بايد اينجا ، باز اين تازه عروس و داماد خجالتي را تحمل كنم/.


 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۸
تگ ها :


as a Hot Dog

از ديروز ، دورم ديواری كشيده ام به بلندی همه احساسم

تا از تمام كسانی كه می شناختم  مؤنث اند  دوری كنم

آخر  فهميده ام  چقدر داغم /.


My Gage

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
تگ ها :


Christian Dior - Parfums

پرواز مي كنم مي آيم در رؤياي  تو

و تو را نوازش ميكنم ، مي بوسم  و مي روم 


ـ آرام ..  آرام .. ـ

و تو همچنان روي تختت دراز كشيده اي .

 

سرت را كه بلند مي كني

 است كه Higher Energyمي بيني بوي
تمام فضاي اتاقت را پر كرده

آنوقت است كه خوابالود صدايم مي كني  
بابك تو يي ؟!

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۳
تگ ها :


! Hey dud

مرد متهم گفت : آن زن را من كشتم
و دستانش را به قاضي نشان داد
قاضي گفت: خوب !؟
مرد متهم لرزان گفت : او التماس مي كرد و من مي خنديدم
قاضي گفت : خوب كاري كردي  ، آفرين !
مرد گفت : تكه تكه اش كردم و سوزاندم .
قاضي لبخندي زد و گفت : ممنونم ، حتما جبران مي كنم !
مرد ، مبهوت گفت :  اما الان پشيمان نيستم !
قاضي گفت : ممنونم منوچهر جان ، لطف کردی
ممکنه بعدا باهات تماس بگيرم ؟  الان بايد حكم رو صادر كنم.

خوب پس اعتراف مي كني ؟

و بلوتوث را آرام از زير عمامه اش در آورد /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢
تگ ها :


- Unknown -

اگر تمام دختران شهر
سخاوتمندانه ترين دعوت
پسران شهر را رد نمي كردند

الان ديگر هيچ كافي شاپی در شهر نبود /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
تگ ها :


This is where They ran me down

و آرزوهاي بزرگ ...


وقتي تمام دختران نابالغ شهر
خواب مي بينند دارند بر گُرده‌‍‌‌ ي
مردانِ مسحور ِ زنانگي اشان سواري مي كنند ؛ 

و تمام پسرها
شبها زود مي خوابند كه مبادا
اين بار باز جاي حساس خوابشان
مجبور باشند

ناكام و مخمور با زنگ ساعت از خواب بيدار شوند ؛

معلومست كه ژاندارك فقط يه افسانه است
و كوره هاي هيتلر هم ،
ديگ هايي بوده اند كه آش پشت پاي سربازهاي
به جنگ رفته اش را  بارمي گذاشته اند/.


-------------------


دوست دارم دوربينم را بردارم
بعد بيايم كنار گذشته ام بايستم
تا پاناروما  ترين عكس زندگيم را از خودم و آينده ام بگيرم
آنوقت بيايم با دختري كه هميشه دوستش داشته ام ،
تمام خاطرات دوران كودكيم را بسوزانم .


بعد هم از خودم و او مجسمه اي بسازم
بزرگ تر از The statue of Liberty
تا خيلی بعد ها ،
روزهاي ولنتاين ،  آنهايي كه خيلي احساس عشق ميكنند ،

آنرا هی به هم كادو بدهند كه يعنی :

" ببين !  اينها چقدر عاشق هم بودند ، مثل ما ، مگه  نه !؟ "


-------------------



پ.ن : من را بر داشته اند از اينجا ،  آنجا  گذاشته اند .
                  
         خسته ام
         اصلا يكی بيايد من را بردارد برای خودش
         تا من هم با خيال راحت بروم كمی خاطره بازي كنم 
         كسی  اينجا  " خاطره بازي " سراغ ندارد كه
         بيايد با هم برويم روی پشت بام تمام خاطره هايمان را پرواز دهيم ؟
         
         تمام خاطرات دوران کودکيم دارند پرواز می کنند ، تمامشان /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥
تگ ها :


«« Life Lyric »»

Coming Back To Life - Pink Floyd

pink floyd

   Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone else's words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun

Lost in thought and lost in time
While the seeds of life and the seeds of change were planted
Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but irresistible pastime
I took a heavenly ride through our silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life

I took a heavenly ride through our silence
I knew the waiting had begun

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
تگ ها :


ُUncategorized Story

روي صندلي نشسته بودم ، براي ساعت 5/6 وقت داشتم .
مطب خيلي شلوغ نبود ، روبرويم دختري بود و كنارش
پسري نشسته بود كه ظاهرا همراهش آمده بود .
و كنارشان مرد مسني كه هرازگاهي از خواب مي پريد .

دختر چشم از من بر نمي داشت .
پسر بي نوا هم مشغول تماشاي بازي فوتبال از تلويزيون روی ديوار بود
و از همه جا بي خبر .

ناگهان دختر با چشمش به من اشاره كرد ،
من جا خوردم ..
بار ديگر با سر و چشمش اشاره كرد
من سرم را تكان دادم كه نمي فهمم
با چشمش دستش را نشان داد كه بين دو پايش قرار گرفته بود

انگشت اشاره اش به سمت من بود
و عدد  " يك " را نشان مي داد .
تازه فهميدم  ماجرا از چه قرار است
بايد شماره اش را حفظ مي كردم
منتظر ماندم ..
يك ... يك ! ... يك ! ... يك ! ... !؟

ديگر عصبي شده بودم  فقط  مدام می گفت " يك " !!!
پسر كه احساس كرده بود اتفاقي افتاده
برگشت به سمت دختر و نگاهش كرد
 دختر چيزي در گوش پسر گفت
پسر با بي اعتناعي رو به من كرد و گفت :
زيپ شلوارتان پايين است ، آقا /.


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۱
تگ ها :


Honestly suck

کمی اين ور و آن ور کن خودت را
بعد چند بار بنشين و پاشو
از آن کارهايی که می کنی تا جاييت معلوم نشود .

بعد هم برو هر کاری که دلت می خواهد انجام بده
از هيچ چی  و هيچ کس هم نترس .

آنوقت بيا خودت را محبوس کن ،
طلب استغفار هم يادت نرود .

سعی کن هر چه که دوست داری
ديگر دوست نداشته باشی - اول -

در ثانی خودت را هم كم كم فراموش كن
به ديگران فكر كن، خوبی كن و عشق بورز

آنوقت بيا اينجا كنار من بايست تمام فيلم
را از اول روی دور تند نگاه كن ،

شرمندگيت از دلقك بازيهات كه تمام شد ،
از خودت بپرس :

پس اين خدا چكاره است اينجا ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۸
تگ ها :


all unlucky

ميخ را برداشت و روی سرش گذاشت .
چکش را هم آورد تا بالای سرش نگه داشت .

هرچه کرد نتوانست درست نشانه بگيرد
که چکش درست روی ميخ فرود بيايد .

چکش را روی زمين گذاشت .
ميخ را هم به کناری انداخت و گفت :
ميدانی من خيلی بدشانسم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
تگ ها :


! Cold Warning

پسرم ! 
نمي داني چقدر آرامش بخش است ،
وقتی زن كسي را در آغوش گرفته ای و
هر دو با هم به خوابی عميق فرو رفته ايد .

قسمتي از وصيتنامه يك مرد هيز

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
تگ ها :


! GOD is here

اينجا روزمرگی دارد بیداد می کند .


صبحها همه مي روند
جز عده كمي كه دارند مي آ يند.

----------

ظهرها همه پشت درهای بسته منتظرند تا
" 12 الي 13:30 " وقت نماز و ناهار تمام شود .

----------

عصرها همه مي آيند
جز عده كمي  كه دارند مي روند .

----------

و شبها .. /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
تگ ها :


Turn off the light ON

برو چراغها را خاموش كن
بعد بيا اينجا كنار من دراز بكش .
ببين از اينجا همه چيز چقدر آرام است .

آنوقت بيا
چشمهايمان را ببنديم و
تلاش كنيم به هرچه كه مي خواهيم برسيم.

به هرچه كه مي خواهيم هم اگر نشد ،
يك بچه خوشگل تُپُِِل ـ مُپُل هم غنيمت است/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
تگ ها :


. shave your eyes every morning

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :


Reveal the Victoria Secrets

- بياد  ميانبرهای ۳۰ ثانيه ای  و  رضا ناظم  -

سالها بود كه اين حس عجيب با او همراه بود ،
شايد سعي مي كرد به آن توجهي نكند و يا
آن را عادي فرض كند   ـ  مثل بقيه  ـ


به هر حال دوستانش تركش كرده بودند و دكترها
مي گفتند كه مشكل رواني او حاد است.

خسته بود.
خسته بود و تنها .

ديگرهر روز كارش اين شده بود كه به پارك بيايد و
به صورت زن خانه دار زيبايي كه پنجره آشپزخانه اش
روبروي پارك بود ساعتها زل بزند .
   
بعد از 2 ماه زن به پارك آمد و
كنار پسر روي نيمكت نشست.
گفت كه ديشب شوهرش را كشته و
حاضر است با او ، به هركجا كه او بخواهد فرار كند.


آنوقت بود که پسرک فهميد ، شايد واقعاً روانيست/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳
تگ ها :


ُStay tuned


-  و دنيای آدمهای متضاد . -

 

هيچ می دانی ؟

اين تضادهايت است كه هم  خيلی خواستنيت مي كند و هم غير قابل اعتماد /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢
تگ ها :


. I am not here


اين دنيايي را كه من و تو مي بينيم شايد زيادي خصوصي باشد .

بنظرم كمي آنطرف تر ،
پيش آنهايي كه آن دور ايستاده اند
دنيا جور ديگريست .

زياد هم نبايد از نزديك نگاه كرد .
آدم كه از نزديك نگاه مي كند ،
خيلي از چيزها را نمي بيند .



جاي من و تو همانجا
كنار پير مردي كه هر روز صبح ، زنبيلش را جا می
گذارد /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٧
تگ ها :


... Oh ! Mamamia

هر چه  مي گذرد ...
سايه ات انگار دارد  كوچك و  كوچك تر مي شود .

هی !
  نه ... !!
تو  از  من  داري  دور   مي شوی /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٧
تگ ها :


? Who is calling


 

همه جا   استثناء   وجود دارد .
اين را هم  تو  می دانی و هم  من /.

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٦
تگ ها :


ْNot only Me



برای جمع نوشت .

به اين دهان خشك ديگر عادت کرده ام.

سالهاي زيادي است كه بزاقش را نگاه مي دارم
به اميد روزی که وقتي تو را مي بينم ،
پيش كشي درخور ،  برايت داشته باشم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٥
تگ ها :


Thin Ice




 - picture is deleted
-



  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٤
تگ ها :


Concentrate on me

يبوست گرفته ام .
از دست دختري كه مدام معده اش دارد كار مي كند .


نمي دانم اين از آن حكمتهاي خداوند است ،
كه من نمي فهمم ؟

يا

از آن فرصتهايي است كه دارد ار دست می رود
و باز من خوابم ؟



ولی اين را مطمئنم كه
آدمها چه خوب و چه بد به بهشت می روند .

مگر بهشت زير پاي مادران نيست ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱۳
تگ ها :


G I T I

از جمعه ها متنفرم ...
جمعه ها روز خداحافظی است .

از جمعه ها متنفرم ،
مخصوصا وقتیكه تو نمی خواهی
ولی مجبوری .

مجبوری ، چون بازهم اين بار اين تويی
كه بر خلاف ميلت بايد كوتاه بيايی .

هميشه بر خلاف ميلت كوتاه آمدی ، هميشه .
هميشه كوتاه آمدی و كوتاه هم ماندی .

پس بدان كه  اين بار كوتاه آمدنت "هميشگی"  است .

چون او می خواهد ،
فقط و فقط چون او اينطور می خواهد .

---------------------

روزی كه شيطان ازدرگاه خدا رانده شد ،
جمعه نبود ؟

روزی كه من از درگاهت رانده شدم چه ؟

ولی اشتباه كردم كه تو را خدا انگاشتم
و خودم را شيطان !

چون نه من سياست شيطان را داشتم ،
و نه تو هيبت خدا را .


می دانی دلم پيشت جا مانده است ؟

بگذار بماند ،
كی بهتر از تو  /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
تگ ها :


*‌B a b a K

برای  تو  .

آنجا كه همه مي روند و يك اسم مي ماند ،
مرداني با تن فروشي روز گار مي گذرانند و زناني نشسته اند ،
مچ هرزه نگاه هاي شهوت آلود را مي گيرند .

آنوقت می شنوی نفس هايی پی در پی را
که به گوشت می خورد  و  صدايي آرام
در گوشت زمزمه مي كند  كه :

" نترس ...  ، من خودي ام !  "

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٧
تگ ها :


ْ. . .

شروع : ساعت 5  بعداز ظهر 20  دي ماه 1380

پايان  : ساعت 12/5 دقيقه بعد از ظهر جمعه 25 آذر ماه 1384


دقيقاً با شروع اذان مغرب ،
فرشته اي كه هر شب به خوابم مي آمد
براي هميشه از من خداحافظي كرد .

فرشته اي كه با همه فرشته ها  فرق مي كرد ،
سالها بود كه من را روزي 1000 بار مي كشت
و دوباره زنده مي كرد ،
امشب رفت ...
شايد برای هميشه .

روزهايم تمام شده اند و شبهايم فرا رسيده اند ،
شب هايی سرد و طـــــــــــــــــــــــــــولانی .

حالا من مانده ام  و  يك دنيا خاطره  و  يك مشت عشق .

هنوز باورم نمی شود ،
فرشته ها  بتوانند اين قدر قصی القلب باشند /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٥
تگ ها :


Life is to S h o r t

For those who need proof that the planet is warmingup

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢۱
تگ ها :


Rob Thomas so smooth on the surface

 

هی تو !


اگر بزرگترين عدد دنيا هم باشي ،
اين يکان ات است که زوج و فرد بودنت را تعيين می کند /.

---------

برای من زن هايي كه زياد مي فهمند
مثل شتر هايي هستند كه زياد مي خوابند ،

هر دوتايشان وظيفشان را نمی دانند .

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٩
تگ ها :


In God we trust





برای جمع نوشت .

كاش آدمها هم از اين كارت طلايي ها داشتند .
يا موقع خلقتشان همه ، بيمه بدنه مي شدند . 
جائي هم بود كه عيسي نشسته بود و كارشناسي مي كرد
كه مثلا بچه هاي معلول به دنيا آمده را كي بيايند و سالم تحويلشان بگيرند،
يا دستي كه مي شكست ، چشمي كه كور مي شد ، يا جايي كه قطع مي شد را
نگاهي مي كرد و كپن اش را مي كند
و مي گفت : برو ، شب شام نخور ، زود هم بخواب
خيالت راحت صبح كه بلند شوي همه چيز مثل روز اولش شده است /.


آنوقت دنيا قشنگ تر نبود خدا ؟

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٥
تگ ها :


ّّGATARODI


نمي دانم چند وقت مي شود ،
ولي مدتي هست
كه آدمها را با قيافه هاشان به يادم نمي سپارم .

قيافه ها گاهي آدم را گول مي زنند .

شايد فراموشی چيز بدی نباشد ،
اما چيز ترسناكیست .


-----------



مي گويند جايي آنطرف قلب هست ،


جايي كه مي شود آنهايي را كه

دوستشان داری آنجا دفن كني .

براي هميشه /.


كسي آدرس دقيقش را مي داند ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱٤
تگ ها :


am

برنده ها   و   بازنده ها .
مي نشيني فكر مي كني  پس اين بازنده ها كجا هستند ؟
آنوقت است كه مي بينی برای من و تو  همه برنده اند ،
و من و تو بازنده .

راست و دروغش هم توفيقي ندارد .
من و تو ايم كه بايد باور كنيم  كه مي كنيم .

فراموش نكن ، بازي  برنده - برنده  اينجا معني ندارد .
همه  برنده اند و ما بازنده .

خوب ، بعد هم مي گويي : 
" چقدر سياه نگاه مي كنم ؟ "

آدم خنده اش مي گيرد كه پس شبهاي پنجشنبه
من و تو چكاره ايم ؟

بيا يك كاري كنيم ،
پنجشنبه شبها تو بازنده باش
قول مي دهم ظرفهاي جمعه ظهرهايت را من مي شورم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۱
تگ ها :


- Bare feet Man in the Vertically Horizon -

دلم می خواهد بيدار شوم طوریكه بر افق ، عمود باشم
آنوقت ببينم يكی دارد برايم نقاشی می كند ،
يا شايد دندانهای خرابم را پر می كند .
بعد دستم را می گيرد می برد روی ماشينش می گذارد                                   
می بينم هنوز داغ است ،
می گويد يادت هست ديروز با هم اسكی بوديم !؟

پ . ن :
كسی پای سالم سراغ ندارد ؟
چپش خيلی مورد نياز است/.

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۸
تگ ها :


‹ مرتضی مميز رفت ›

paint Me

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٧
تگ ها :


« Dailiness »

 

خواب ديدم من را فرستاده اند تايلند
تا آنجا غسل جنابت  تبليغ كنم ،

من هم با خيال آسوده نشسته ام
با ديويد نعلبنديان شطرنج ،  بازي می كنم.

فرقي هم برايمان نمي كند كداممان ببازيم

تمام دعوايمان سر اين است كه كداممان با سياه بازي كند !
آنوقت يكي آمده مي گويد
امروز عزاي عمومي است
و مهره سياه ها را بر مي دارد براي خودش ،  مي برد .


بعد مي بينيم جايي پايين كمرمان دارد درد می گيرد ،
مي رويم غسل جنابت مي كنيم
كه خداي نكرده  آش نخورده ، دهان سوخته نشويم /.

 

پ . ن :
اينكه همه آرام حركت مي كنند مي دانم كه مال خوابست
اما اينكه صداهايشان دورگه مي شود چه ؟

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱
تگ ها :


L : L : L

دو روزست كه روزها بيدار می مانم و شبها می خوابم !
نمی دانم کار تغيير فصلست ،
يا به رژيم غذايی ام برمی گردد ؟
شايد هم بخاطر زياد رقصيدن آن دختری باشد 
كه يادش رفته بود  ، جايی مثل اينجا ،  نه بايد زياد خورد
و نه بايد زياد اعتماد كرد /.


-----------------

صبح ها دو داركوب هستند كه من را بيدار می كنند ،
يكی روی تنه ي سپيدار می زند
و آن يكی توي كاسه سر من

خدا را شكر میكنم اينجا كلاغ پيدا نمی شود /.

-----------------

چند و چونش را نمی دانم
اما می دانم خيلی گران است
اگر بخواهيم تا آخر عمر همينطور مجرد باقی بمانيم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٦
تگ ها :


The wrong reasons'

خدا تصميمش را گرفته بود
می خواست جهان را سياه و سفيد خلق کند
اما خواست ادای دموکراتيک ها را در بياورد
گفت آخرش كه معلومست چه می شود بگذار رای هم بگيريم كه
به نظر شما دنيا را چگونه خلق كنيم بهترست ؟
"رنگی"  كه تصويب شد ،

فرشتگان با ترس و لرز  نوشتند  :
بنابر رای اكثريت و مشيعت ملوكانه ، جهان سياه و سفيد  خلق می شود /.






  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۱
تگ ها :


The wall

بالا می آوريم آنقدر که سر تا پايمان پر شود
از تکه های گوجه فرنگی ناهار امروز سلف ،
بعد اُدكلونمان را در می آوريم
کمی نگاهش می کنيم ، طوری كه همه نگاهش كنند
می رويم مي نشينيم سر كلاس
به بچه هاي مردم چيز ياد مي دهيم
سرمان هم درد می كند برای
مانتوئی كه از روی پائی كنار رفته باشد
يا دختری كه مشروطست و نمره می خواهد/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦
تگ ها :


 

بعضی وقتها چيزهائيست که
هيچ ربطی به هوش و استعداد و زرنگيت ندارد.

آنقدر خصوصيست که فرقی هم نمی کند
پدرت چقدر درس خوانده يا مادرت چقدر می فهمد.

خودت می مانی و وجدان خودت.

آنوقت بايد بنشينی چرتكه ات را درآوری ببينی
كدامشان را چند بفروشی تا مغبونش كني.

نمی دانم تجربه اش كرده ای يا نه ؟

اما تو فكر كن مثلا بخواهی بين آنجلينا جولی
و مونيكا بلوچی يكی را برداری برای خودت/.

 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥
تگ ها :


Guilty

پست تر از من هم پيدا می شود ..

نه اينکه فکر کنيم من خيلی پستم ،
ولی مطمئنم كسی پست تر از من هم پيدا می شود

خيلی ساده است
كافيست كمی اعتماد كنی
بعد تمام رمز و رازهای عاشقانه هايت را فاش كنی
آنقدر كه احساس كنی خوشبختر از اين نمی توانی باشی

آنوقت است كه می بيني پست تر از من هم پيدا می شود/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٤
تگ ها :


VS



زنها خوب مردها را " می پزند "
تا آنچه دوست دارند به کرسی بنشانند
و مردها خوب زنها را " خام " می کنند
تا از آنچه می خواهند به راحتی بگذرند


شايد هيچكدام قرار نيست پيروز شوند/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۱
تگ ها :


ْPowered by God

دوست دارم راه بروم

فرقی هم نمی کند ، سوئيچ توی جيبم باشد يا نباشد
حتی خيلی وقتها دوست دارم بدوم
آنقدر که برسم به جائی که پياده رو آنجا تمام می شود
و بشنوم صدای ترمز ماشينی را که جلوی پايم می ايستد ،
دستش را روی بوقش می گذارد و شروع ميکند به فحاشی.

آنوقت خداست که تصميم می گيرد :

بالای سرم بايستم و به خودم نگاه کنم ؟

يا

با نگاهی آرام به راننده لبخندی بزنم ،
دستم را توی جيبم کنم  و  دور شوم !


  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٩
تگ ها :


Lead IN

اندکی صبر ، سحر نزديک است ...

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۸
تگ ها :


What GOD Wants

هر سال رمضان که می شود
خدا را می آوريم چند شب ميهمان می کنيم
از قديم که يادم می آيد ،
پدربزرگ مرحومم هم همين كار را می كرد
تا ببيند روزه هايمان را داريم می گيريم
و نمازمان را هم می خوانيم.

--------------

شبها كه نماز جماعت  می خوانيم
امام جماعتمان را  قرعه می اندازيم
اين را هم بگويم كه نه از اين عمامه ها دارد‌
و  نه عبائی  سر دوشش می اندازد
خودمانيست ... خودمانی تر از  خودماني
از اين پيراهنهاي قرمز بسكتبال تنش است كه آستين ندارد
از آنهائی كه عكس كله گاو دارد جلو اش
و پشتش درشت نوشته  ۲۳
موهايش هم كمی سفيد شده
اما آنقدر نيست به اندازه پدرم.
پدرم ميگويد حتما رنگ می كند تا
جوانتر بماند ،
خدا می داند !؟

--------------

آنطور هم كه می گويند "هر چيز كه بخواهی می دهد" نيست
بعضی وقتها كه نگاهت می كند
می خواهی نباشي.

--------------

"خوبيش اينست كه چشم و دل سيرست"
اين را مادر بزرگم می گويد.

می گوید مثل حاج آقاها نورانيست
ريش بلندی دارد
و عمامه سبزی به سر ..

نمی دانم شايد او زيادی پير شده يا
شايد من زيادی جوانم !
نمی دانم /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۸
تگ ها :


Seasons

آخرين فرشته را همين امروز كشتم
آنقدر ها هم كه فكر می كردم كارسختی نبود
چقدر فرشته ها مهربانند حتی وقتی كه آنها را می كشی
با مهر بانی به تو لبخند می زنند

راستش نمی دانم از كی شروع شد
شايد از وقتی كه جائی خواندم ،
روميان قديم در افسانه هايشان داشته اند :
هر كسی فرشته ای را بكشد عمر جاودان می يابد
و تمام گناهانش با آن ، برای هميشه به آسمان می رود.

پ.ن: فكر نمی كردم  روزی عادتم شود /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٩
تگ ها :


Famous World

می گذرانم روزگارم را با
بد خلقيهای پدرم
حرفهای مادرت
و ادا ـ اصولهای تو


اينها روزهايم را پر ميکنند و گاهی هم خالی/.


--------------------------------------------

سه ـ چهار بار كه با هم ماه عسل برويم
قول مي دهم براي هم " Bye "  پرتاب كنيم
اينها همه تب هاي قبل از ماه عسلست
يا خودماني ترش پيش از " سانفرانسيسكو" /.


--------------------------------------------

يكي _ دو بار خوديها بايد دور هم جمع شويم
آنقدر هم زياد نباشيم كه حسابمان از دستمان در برود

بعد با كلي تفضيل براي خودمان بيانيه صادر كنيم
و قطعنامه اي هم امضا
كه تكليف بيمه و بازنشستگي اين روسپي ها را
كي ميخواهيد معين كنيد ؟

امضا محفوظ  يادتان نرود !

آنوقت می نشينيم سبزی آش پشت پای بتی را
دور هم پاك می كنيم و سير
پشت سر او و روابط شوهرش با خودمان غيبت میكنيم.

--------------------------------------------

چقدر احترام گذاشتن به كساني كه فكر مي كنيم
 از ما بهترند كارآسانيست
...
و چقدر احترام گذاشتن به آنها كه مثل خودمانند كار احمقانه اي !


مي بيني كجا زندگي مي كنيم ؟!


جان و دلمان مي رود براي آنها كه مهر ورود مي خورد توي پاسپورتشان

و فكر هم مي كنيم همه يا دكترند، يا وكيلند و يا مهندس
آنقدرهم باور مي كنيمشان كه خودشان مردد مي شوند كه نكند همينطور باشد
خلاصتان كنم ،
آنجا راننده و كارگر و نظافتچي و پيك موتوري وجود ندارد /.


--------------------------------------------

جدي مي گويم
تو مشكلي نداری ..
شايد تمام ناراحتی هايت مال روي زيادت است
تنها راهش كشيدن است  - خجالت كشيدن -
شايد مقداري قابل تحملت كند براي خاستگارهايت
تا انقدر وقيح جلوه  نكني و از آن مهمتر
نانجيب ...

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۳
تگ ها :


Hospitality at Hospital

پاهايم ديگر بو نمی دهند !

نمی دانم بخاطر محيط اينجاست
يا از شرم پرستارهاست ...


اوه !  نکند بريده باشندشان ؟
 

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۳
تگ ها :


7

چقدر سرم درد مي كند
سرم درد مي كند براي اينكه تمام راننده تاكسي ها را بنشانم كنارم
و آنقدر آرام رانندگي كنم كه تمام عمرشان مجبور شوند
در ترافيكي كه من باعثش بودم تمام عمرشان را بگذرانند.

-------------------------------------

زندگي چقدر تازگي ها درد مي آورد
گاهي مي گويند زين كه پشت و رو مي شود همچين حالت هائيست
اما عجب روئي دارند اين زنها

هر روز سواري مي كنند آخر شب هم براي خرشان ، اسبشان ،
نمي دانم قاطرشان قيافه مي گيرند كه فلان بودي و فلان جور كردي
تا مبادا فكر كند امشب ازان شبهاست ... بيچاره ..

عجب روئي دارند اين زنها /.

-------------------------------------

 

 

يعنی زندگی . 

Do what you like
Like what you do

 

-------------------------------------

فاكتورها را كه صادر كرد آمد نشست كنارم
دستش را انداخت پشتم نگاهم كرد و گفت :
كارم زياد شده ديگر نمي رسم پشت هم
برايت لقمه بگيرم و كارهايت را برايت انجام دهم
من را مي بخشي
اما مي شناسي دكتر را كه آدم كج مزاجيست ..
اگر به موقع كارها را تحويل ندهم ،
همين نون بخور و نميرمان را هم قطع مي كنند
شكر كه كري و نمي فهمي كه چه مي گويم
ولي كاش دست و پايت سالم بود
تا لا اقل كارهای خودت را خودت انجام مي دادي
پسرم ...
خدا مرا چرا اينگونه اسير تو كرد  ؟
و تو را اسير من ؟  
...  نمي دانم !


اما نمي دانست سالهاست ياد گرفته ام
از روي حركت لبها ، 
بخوانم ديگران چه مي گويند/.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۱
تگ ها :


Mother in Low

قديمتر ها فكر می كردم
تمام دخترانی را كه می شناسم متفاوتند
يكجوری يا يك شكلی !
بزرگتر كه شدم فهميدم نقاط اشتراكشان هم با هم زياد است
به شزطی كه شرايط را بتوانی برايشان خوب نگهداری

الان كه فكر می كنم ازين بزرگتر نمی شوم
می بينم چه اشتباهی كردم كه اينقدر فکر کردم
کاش بيشتر می ديدم ...

----------------------------------------------------

نمی دانم اين مجری ها را از كجا می آورند ؟

به صِرف اينكه كسی كلاسهای بازيگری امين تارخ را برود
و از همه بازيگری فقط همين پرروئيش را ياد بگيرد و ابرو بر داشتنش را (ا)
دلت می خواهد كاری كنی كه تا بحال نكرده ای ...

آنقدر كه تمام فحشهای فراموش شده دوران كودكيت که
فراش مدرسه ات به زنش می داد را به ياد بياوری تا با همان لحن نثارش كنی

----------------------------------------------------

همه زنها نفهم نيستند

بعضی هاشان متوجه نمی شوند
و بعضی ديگر درك نمی كنند

اما همه مردها نفهمند /.

----------------------------------------------------


دوستش داشتم كه كشتمش وگرنه باهاش زندگی می كردم .

امضا : تو

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧
تگ ها :


White peacock

همه مثل همند
هيچ فرقی نمی کند
فقط اسمها تفاوت می کنند
و شايد قيافه ها
کاری ندارد ، امتحانش خيلی ساده است
و شايد كمی هم خطرناك /.

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢
تگ ها :


Life's Good

زندگی را دوست دارم ..

آنهم اين نوع هِرتَكی اش را

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٧
تگ ها :


Nothing

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳
تگ ها :


ّّFILTERING

شما هم امتحان کنيد ..
ببينيد  که ديگر نمی بينيدش !

اينجا

  
نویسنده : بابــــــــک ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۳
تگ ها :